26

روی زمین کنار کوله پشتی ام نشستم و همانطور به مادرم که همانطور پشت سر من  می آمد ، نگاه میکردم! درست در همان لحظه این فکر به ذهنم خطور کرد که احتمالا خیلی مشکوک رفتار کرده ام که این چنین موجب کنجکاوی مادر شده ام! مادر نیز همچنان با خونسردی خاص خودش و لبخندی مهربانانه به من نزدیک شد و گفت: لباس های نظامیت رو اینجا میپوشی یا توی پادگان؟
دچار عذاب وجدان احمقانه ایی شده بودم! هیچ وقت به مادرم دروغ نگفته بودم و درست در آن لحظه ایی که او به سمت من می آمد ، با دیدن چشم هایش و آن همه مهربانی بی دریغش از او خجالت کشیدم و یک آن به این فکر افتادم که به او بگویم که امشب به پادگان نخواهم رفت و همه ماجرا را برای او تعریف کنم!
اما جرائتش را نداشتم، و با کلافگی و سردرگمی در پاسخ به مادر گفتم: مرسی خودم برمیدارم!
مادر که با وجود هوش سرشارش و حس ششم قوی که داشت، انگار که چیزی را احساس کرده باشد به آرامی آهی کشید و گفت: تا خدمتت تموم بشه من یکی جون به لب شدم! و سپس به طرف آشپزخانه رفت پس از یک سکوت طولانی گفت: زودباش بیا اینجا ، تا برات غذا بکشم!

...


یک لحظه با بودن مادر در آشپزخانه، متوجه شدم که در قلمرو نگاههای کنجکاوانه او قرار ندارم! بنابراین از فرصت نهایت استفاده را کردم و به سرعت به طرف کمد لباسهایم رفتم و هر آنچیزی را که احتمال میدادم برای یک روز او یک شب قامت در منزل سیامک لازم دارم در کوله ام ریختم و دست آخر مشغول انتخاب لباس برای بیرون رفتن بودم که دوباره با صدای مادر سر جایم میخکوب شدم!
انگار او دست بردار نبود و هر جایی که از خانه را میرفتم پشت سرم ظاهر می شد!
بالاخره از  مراقبت های او  به شدت احساس عصبانیت کردم! اما اصلا حوصله دعوا کردن را هم نداشتم و به آرامی گفتم: چیزی شده که همش پشت سر منی و مواظبم هستی؟
مادر با تعجب و کاملا بی اعتننا به سئوال من ، پرسید:  با این لباس ها میری پادگان؟
با عصبانیت تمام گفتم: میشه لطف کنی با کار من کاری نداشته باشی؟ کار و زندگی نداری به من گیر میدی؟
درست در همین لحظه بود که موبایلم زنگ خورد!
پاسخ دادم ، سیامک بود که بدون سلام کردن گفت: اول خیابونتون هستیم! تا پنج دقیقه دم در میبینمت!

...


با سرعت به طرف اتاقم رفتم ، باید از بین لباس هایم یک لباس خوب و مرتب انتخاب میکردم! بعد از چند دقیقه جستجو و با کلی وسواس یک شلوار جین تنگ انتخاب کردم و با  دردسر مشغول پوشیدن آن بودم که مادرم با یک تی شرت سبز استریج آستین بلند ظاهر شد و آن را به سمت من گرفت و با نگاه معنا داری گفت: بیا این تی شرت رو بپوش بیشتر بهت میاد!
در کمتر از یک دقیقه و با کمک مادر لباس هایم را پوشیدم!
خوشبختانه به لطف خدمت مثلا مقدس سربازی آنقدر موهایم کوتاه بود که نیازی به درست کردن آنها نداشتم!اما باید حداقل برای چک کردن ظاهرم ، خودم را در آینه میدیدم!
جلوی آینه رفتم و با دقت به خودم نگاهی انداختم! با دیدن خودم در آینه، احساس عجیبی داشتم!
به خودم گفتم: این همه استرس برای چیه؟ و به این فکر کردم که اصلا این همه تلاش من فایده ایی دارد یا خیر؟ ب
ا این افکار سرگرم بودم که ناگهان با صدای زنگ موبایلم به خودم آمدم!
این بار هم سیامک بود که با عصبانیت گفت: یک ربع شد! دم در منتظریم!
از میان عطرهایم جوپ قرمز را برداشتم و کمی از آن را به خودم زدم و با عجله به طرف در رفتم! برای اینکه کمتر تاخیر داشته باشم، کفش هایم را روی پایم انداختم و همانطوری که بند آنها را نبسته بودم، کوله را برداشتم و به مادر  که هنوز هم پشت سر من بود نگاهی کردم! و این بار با بی رحم تمام و بدون توجه به او و با گفتن یک خداحافظی سرد و بی اهمیت از خانه بیرون آمدم!

...


در حیاط را باز کردم، بلافاصله نگاهم با نگاه پسر همسایه که حدود سه سالی از من بزرگتر بود، گره خورد !
او به من کاملا خیره شد! سعی کردم تا اصلا توجهی نکنم! به اطرافم نگاهی انداختم، ماشین سیامک درست در طرف مقابل منزل ما و حدود ده متر بالاتر پارک شده بود! و نور در شیشه جلوی ماشین منعکس میشد! اصلا نمیتوانستم از آن فاصله نمیتوانستم چیزی را تشخیص بدهم!
با دیدن پلاک ماشین سیامک مطمئن شدم که خودش است و بلافاصله به طرف در عقب رفتم و آن را باز کردم و روی صندلی عقب نشستم! بلافاصله سلام کردم سیامک و آن پسری که جلوی ماشین بود هر دو با هم جواب سلام من را دادند! به طوریکه نتوانستم صدای آنها را از همدیگر تشخیص بدهم!
سیامک سرش را به طرف عقب برگرداند و گفت: معرفی میکنم! بهداد و بهبد! امیدوارم مثله آخر اسمتون تفاهم داشته باشید!
بهداد نیز رو به عقب برگشت و با من دست داد و گفت: ببخشید آقا بهبد من جلو نشستم!
دستان بهداد مانند صدایش ، نرم و لطیف به نظر میرسیدند اما به دلیل وجود نور باز هم نمیتوانستم صورت او را خوب ببینم! اما از همان جزئیات معلوم بود که به یک پسر هم سن و سال خودم که از نظر چثه و ظاهر به خودم شباهت دارد ، مواجه هستم! اما هنوز برای قضاوت زود بود!
پاسخ دادم: خواهش میکنم! خیلی خوشبختم!
بهداد پاسخ داد: منم همینطور!
سیامک موتور ماشین را روشن کرد و به آرامی از کوچه شیب دار ما به سمت انتهای آن و خیابان اصلی حرکت کرد!
در همان چند لحظه ایی که این فاصله طی میشد ، سکوت عجیبی فضای ماشین را فراگرفته بود و تنهایی صدایی که به گوش میرسید ، جیر جیر مخصوص بدنه ماشین بود که در دست اندازهای کوچه بالا و پایین میرفت! و من در تمام این مدت خودم را با نگاه کردن به مارک سبز رنگ تمساح لاگوست روی آستین تی شرت سیامک سرگرم میکردم!
بالاخره وارد خیابان اصلی شدیم و سیامک سکوت را شکست و گفت: بهبد!؟ حالا بگو چرا دیر کردی؟
با حاضر جوابی پاسخ دادم: همش پنج دقیقه دیر اومدم! خیلیه؟
سیامک خندید و گفت: رو رو برم! احالا گه میک آپ کرده بودی بهانه ایی برای دیر کردن داشتی! و ما هم ازت قبول میکردیم! 
با تعجب پرسیدم: سیامک ؟؟ من و میک آپ؟
سیامک لبخندی زد و گفت: آره ! آمارت رو دارم! یکشنبه هقته قبل و حوالی دانشگاه!اصلا ولش کن و حالا از این چیزها بگذریم! شام چی میخورید؟
بهداد گفت: برای من فرقی نمیکنه، فقط هر چی باشه لطفا سبک!
من هم گفتم: منم ترجیحا سبک!
سیامک با خنده گفت: اتفاقا من سنگین میخوام! چون نمیخوام مثه شما تا صبح بیدار بمونم! مثلا فردا جمعه است!
با شیطنت گفتم: اگه فردا جمعه باشه پس امشب هم شب جمعه است! یا پنجشنبه ؟
سیامک گفت: من هر چی میخوام حرف نزنم بهبد که نمیذاره!
سپس رو به من گفت: حالا بذار ببینیم امشب واقعا شب جمعه تو یکی هست یا نیست!
حسابی خجالت کشیدم و زیر لب طوریکه سیامک بفهمد به او فحش دادم!
بهداد با زیرکی متوجه شد و خندید و خیلی جدی و صمیمی گفت: حالا واسه این چیزها وقت زیاده! و رو به سیامک گفت: رای به نفع ماست! شام سبک!
سیامک گفت: من تسلیمم!

...

سیامک در یکی از خیابان های اصلی شهر و درست رو به روی یک فست فود تازه تاسیس ایستاد و گفت: اگه با فست فود مشکلی ندارید، من تازه اینجا رو پیدا کردم! اگه موافقید بریم اینجا!
بهداد بلافاصله گفت: من که موافقم! بهبد تو چی؟
در حین پیاده شدن از ماشین گفتم: من هم که از اول موافق بودم!  و از ماشین پیاده شدم
سیامک شیشه را کمی پایین کشید و رو به من گفت: بهبد جان تو همیشه بهتر از من پارک میکنی! لطفا زحمتش رو بکش!
بهداد با چالاکی در ماشین را باز کرد و گفت: پس لطفا صبر کنید تا منم پیاده بشم! 
درست در همان لحظه ی پیاده شدن بهداد، درحالیکه من هم از ماشین پیاده شده بودم و قصد داشتم تا به طرف در راننده بروم ، با بهداد در یک فضای نیم متری بین در ماشین و کناره خیابان محصور شدیم!
همان چند ثانیه کافی بود تا او را سر تا پا اسکن کنم!
بهداد پسری لاغر اندام با قدی متوسط بود که در نگاه اول به چهره اش بیش از هر چیزی موهای لخت و مشکی اش جلب توجه میکردند! با اینکه تمامی لباس های بهداد سر تا پا مشکی به نظر میرسیدند اما با کمی دقت میشد دست دوزی های حاشیه روی تی شرتش را که به رنگ قهوه ایی بودند را تشخیص داد!
با اینکه برای کمتر از پنج ثانیه ، من و بهداد در فاصله کمی از هم قرار گرفتیم ، اما یک حس ترس و یا شاید هم شرم مانع آن شد تا به طور مستقیم به صورت بهداد نگاه کنم و در نهایت من با پریدن به کنار پیاده رو و باز کردن راه برای خودم به آن چند ثانیه به یاد ماندنی پایان دادم! و برای پارک کردن ماشین به طرف مقابل رفتم!

...

سیامک ماشین را بد پارک کرده بود و من نیز برای جا دادن ماشین او به طور صحیح ، مجبور شدم تا چند دقیقه ایی بیشتر از سیامک و بهداد در خیابان بمانم و همین تاخیر سبب شد تا آنها بعد از داخل رفتن پشت یکی از میزها بشینند و برای سفارش دادن منتظر من بمانند!
درست در هنگام ورودم به فروشگاه، متوجه حضور سیامک و بهداد در دورترین میز نسبت به در ورودی شدم!
آرام و بدون عجله به طرف آنها رفتم! به نزدیکی میز رسیدم و بلافاصله متوجه نگاه های سنگین بهداد که چشمم را از من برنمیداشت شدم!سعی کردم تا آرام باشم و بدون اینکه به بهداد و نگاه هایش توجه کنم برای سفارش دادن به آنها کمک کنم!
سرانجام پس از چند دقیقه مشورت و صحبت سفارش ها را تحویل دادیم و خوشبختانه در کمتر از پانزده دقیقه غذای ما آماده شد و در تمای این مدت چیزی به جز زیبایی های شهر ، بین ما رد و بدل نشد!

...


در راه برگشت به منزل سیامک، به دلیل خستگی و اصرار سیامک ، من رانندگی کردم! اما در تمام طول راه  علی رغم اینکه مثلا به حرفهای بهداد و سیامک گوش میدادم اما اصلا تمرکز نداشتنم و حواسم آنجا نبود! و این حالت آنقدر معلوم بود و گاها آنقدر شدت می یافت که مجبور شدم چند باری از سیامک و بهداد بخواهم تا حرفایشان را تکرار کنند.
با این اوصاف سرانجام به منزل سیامک رسیدیم!



ادامه دارد

8 نظرات:

Anonymous said...

گفتن از کون دادن خیلی بهت میچسبه ؟
بیا خودم بکنمت

Ali said...

:)
داستان نویس خوبی هستی رفیق ...
ادامه بده فقط اینقدر طول نده ک از دهن بیفته..:)

وحيد said...

حاضرجوابي هاي اين پست جالب بودن كم نمياورديا:-)
هيجانتو خيلي قشنگ توصيف كرده بودي بهبد ، راستي كاش اين كامنت هاي فحشو تاييد نمي كردي

امیر بختیاری said...

چقدر یاد ماردم افتادم دقیقا همین کارها رو میکرد گاهی با من. حالا که کیلومترها درو شودم و نزدیک یکسال هست که سرم روی پاش نگذاشتم قدرش میدونم خدایا مادر همه رو سلامت نگهدار.

کیمیا said...

وای بهبدجون لطفا زودباش

علی said...

آبروی هر چی همجنسگرا رو بردی.
مطالب وبلاگت واقعا قبیحه

vajgon said...

بلاخره ادامه اش رو نوشتی؟!!

دوست دارم زودتر بدونم توی خونه چه اتافقایی افتاد!

بوسسسسس

Anonymous said...

بهبد جان فیلتر مهم نیست بنویس منتظریم