چهارشنبه عصر پس از بازگشت از پادگان به منزل تصمیم گرفتم تا در خانه بمانم تا شاید بتوانم کمی به خودم برسم! برای همین بلافاصله پس از خوردن چند بیسکویت به جای ناهار دست به کار شدم و وسایلم را برداشتم و راهی حمام شدم!
باید شیو میکردم! برای همین تقریبا دو ساعتی در حمام مشغول بودم و در تمامی این مدت آنچنان غرق در رویاهایم بودم که گذر ازمان را احساس نمیکردم و شاید اگر با صدای مادرم به خودم نمی آمدم که نگرانم شده بود آنقدر آنجا میماندم تا خوابم میبرد!
...
باید شیو میکردم! برای همین تقریبا دو ساعتی در حمام مشغول بودم و در تمامی این مدت آنچنان غرق در رویاهایم بودم که گذر ازمان را احساس نمیکردم و شاید اگر با صدای مادرم به خودم نمی آمدم که نگرانم شده بود آنقدر آنجا میماندم تا خوابم میبرد!
...
از حمام بیرون آمدم ، پدرم را دیدم که با چهره ایی عصبانی و کاملا برافروخته روبروی تلویزیون نشسته بود و مثلا مشغول تماشا کردن بود! به راحتی از چهره اش احساس کردم که از ماندن زیاد من در حمام و به خصوص شیو کردن تمام بدنم مانند همیشه ناراحت است! برای همین سعی کردم تا با کمترین جلب توجه از جلوی او عبور کنم!
به آرامی سلام کردم و در حالیکه حوله را دور خودم پیچیده بودم از جلوی پدر رد شدم او نیز با عصبانیت به من نگاهی انداخت و سپس نگاهش را به زمین و پاهای من دوخت و من را با همان حالت بدرقه کرد! و در نهایت زیر لب پاسخ سلامم را داد!
نفس راحتی کشیدم، اما هنوز به در اتاقم نرسیده بودم که با همان لحن تحقیر آمیز همیشگی گفت: تا حالا اون تو چه کار میکردی؟
یک لحظه دنیا دور سرم چرخید و فشار عجیبی را در سرم احساس کردم، برای چند ثانیه دوست داشتم گستاخانه و آزاد فریاد بزنم به تو یکی مربوطی نیست! اما شرایط و ادب حکم نمیکرد، برای همین خونسرد پاسخ دادم: هیچی! یه کم به خودم میرسیدم!
به آرامی سلام کردم و در حالیکه حوله را دور خودم پیچیده بودم از جلوی پدر رد شدم او نیز با عصبانیت به من نگاهی انداخت و سپس نگاهش را به زمین و پاهای من دوخت و من را با همان حالت بدرقه کرد! و در نهایت زیر لب پاسخ سلامم را داد!
نفس راحتی کشیدم، اما هنوز به در اتاقم نرسیده بودم که با همان لحن تحقیر آمیز همیشگی گفت: تا حالا اون تو چه کار میکردی؟
یک لحظه دنیا دور سرم چرخید و فشار عجیبی را در سرم احساس کردم، برای چند ثانیه دوست داشتم گستاخانه و آزاد فریاد بزنم به تو یکی مربوطی نیست! اما شرایط و ادب حکم نمیکرد، برای همین خونسرد پاسخ دادم: هیچی! یه کم به خودم میرسیدم!
انگار همین یک جمله کافی بود تا پدر کاملا بر افروخته شود و با عصبانیت تمام داد زد : از کی تا حالا یه پسر مثه دختر موهای پاهاش رو میزنه! خجالت بکش! یه نگاهی به خودت بنداز!
واقعا توان پاسخ دادن به پدر را نداشتم ، زیرا بحث کردن با یک انسان بسیار متعصب که ارزش های ذهنی اش کاملا بسته و با من متفاوت بودند ، بی فایده بود! آرام حوله را روی سرم انداختم و گفتم: خب؟ و سپس با مکث طولانی ادامه دادم: من اگه شیو نکنم تمام بدنم میخاره!
پدر اجازه نداد تا حرفم تمام شود و با حالت تمسخر ادامه داد : دقیقا مشکل اینجاست که تو میخاری!
واقعا توان پاسخ دادن به پدر را نداشتم ، زیرا بحث کردن با یک انسان بسیار متعصب که ارزش های ذهنی اش کاملا بسته و با من متفاوت بودند ، بی فایده بود! آرام حوله را روی سرم انداختم و گفتم: خب؟ و سپس با مکث طولانی ادامه دادم: من اگه شیو نکنم تمام بدنم میخاره!
پدر اجازه نداد تا حرفم تمام شود و با حالت تمسخر ادامه داد : دقیقا مشکل اینجاست که تو میخاری!
مستقیم به چشمان پدرم نگاه کردم! دوست داشتم تا در صورتش داد بزنم: آره این همون بچیه که خودت مسبب خلقش بودی!
که پدر با لحن بدتری گفت: چه پر رو داره! نگاه هم میکنه! گم شو برو تو اتاقت
...
به اتاقم رفتم در را بستم ، حوله را روی تخت پرت کردم و همانطور لخت، روی لبه تخت نشستم وبه خودم گفتم: بیخیال! مگه تا حالا از این چیزها نشنیدی؟ و سپس مشغول خشک کردن موهایم شدم که نگاهم به موبایل افتاد! موبایل را برداشتم و برای سیامک با اس ام اس نوشتم: سلام . خوبی؟ برنامه فردا سرجاشه؟
...
به اتاقم رفتم در را بستم ، حوله را روی تخت پرت کردم و همانطور لخت، روی لبه تخت نشستم وبه خودم گفتم: بیخیال! مگه تا حالا از این چیزها نشنیدی؟ و سپس مشغول خشک کردن موهایم شدم که نگاهم به موبایل افتاد! موبایل را برداشتم و برای سیامک با اس ام اس نوشتم: سلام . خوبی؟ برنامه فردا سرجاشه؟
هنوز یک دقیقه از رسیدن گزارش تحویل اس ام اس نرسیده بود که سیامک تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی با خونسردی گفت: برای دیدن بهداد یه پیشنهاد دارم!
با تعجب پرسیدم: چه پیشنهادی؟ سیامک ادامه داد: با بهداد تماس گرفتم و گفت که معلوم نیست کی میرسن! اما قطعا زودتر از ظهر نیست برای همین قراره بعد از رسیدن به اینجا ، با من تماس بگیره و من هم میرم دنبالش! بعد به تو هم زنگ میزنم که آماده باشی تا بیاییم دنبالت!
با خودم گفتم که حتما سیامک قصد دارد تا قبل از دیدن من نکاتی را به بهداد بگوید! اما دوباره به خودم یادآوری کردم که اگر سیامک قصد بدی به جز آشنایی ما را با همدیگر داشت کلا چنین پیشنهادی نمیداد! در نهایت از سیامک تشکر کردم و به او گفتم که هر کاری را که خودش صلاح میداند انجام دهد و من هم منتظر تماس او خواهم بود!
...
سرانجام شب شد و من نیز راهی به جز گذراندن این زمان با اینترنت و چت نداشتم!
طبق عادت همیشگی به سایتهای مختلف سر میزدم و در این حین نیز با مسنجر آنلاین بودم!و به روم های مختلف نیز سرک میکشیدم! ناگهان از رضا برای من یک آی ام رسید! به پیامش دقت کردم، در آن نوشته شده بود که وبلاگش به روز شده است! اما هنوز آیدی اش اینوزیبل بود! پس از کمی چراغش روشن شد اما جلوی آیدیش را بیزی گذاشت! سعی کردم تا عادی باشم و اهمیت ندهم که خودش پیغام داد و گفت: این بیزی برای شما نیست! روی لینکی که برای من فرستاده بود کلیک کردم! لینک مربوط به وبلاگی بود که در آن روزها به روز میکرد (چیزی به جز وبلاگ امروزی اش پسر) !
آن شب تا دیر وقت با وبلاگ اجتماعی رضا سرگرم بودم! البته هر چند که قبلا بدون اینکه صاحبش را بشناسم چند پستی از آن را خوانده بودم اما آن شب فرصتی دست داد تا در حضور خودش که در مسنجر آنلاین بود به آرشیوش نگاهی بیاندازم و گاها نیز سئوالتی از او بپرسم!
رضا نیز علی رغم اینکه آن روزها کاملا سرش شلوغ بود به آرامی و با حوصله به سئوالات من جواب میداد!
...
بالاخره پنجشنبه فرا رسید! علی رغم اینکه مانند شب های قبل دیر خوابیده بودم اما صبح آن روز بر خلاف همیشه به راحتی از خواب بیدار شدم و پس از خوردن یک صبحانه کامل، حتی زودتر از موعد همیشگی به سر کوچه رفتم تا منتظر سرویس بمانم! و همین انرژی مضاعف که از اول صبح با من همراه بود آنقدر موجب غیرعادی جلوه دادنم شده بود که حتی راننده سرویس نیز متوجه این تفاوت شده بود!
پس از رسیدن به پادگان و انجام مراسمات معمول و روزمره، با انرژی تمام مشغول به کار شدم! اما خوشبختانه حوالی ظهر به اتفاق سرهنگ برای بازدید از اطراف پادگان به ماموریت رفتیم و همین باعث شد که آن پنجشنبه زودتر از موعد همیشه به خانه بازگردم
پس از رسیدن به منزل، آرام و قرار نداشتم، سعی کردم تا کمی بخوابم! برای همین روی تخت دراز کشیدم و مشغول گوش دادن به موسیقی بودم که درهمان حالت خوابم برد! چند ساعت بعد با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که میگفت: بهبد! عزیزم؟ پا شو دیگه ساعت پنجه ! مگه امشب نمیری بری پادگان؟
هنوز گیج و خواب بودم که پرسیدم : پادگان ؟
مادر با مهربانی گفت : آره! مگه خودت نگفتی امشب رو باید پادگان باشی !؟
یادم آمد که برای اینکه بتوانم شب پنجشنبه را بیرون از خانه باشم به مادرم دروغ گفته بودم که باید آخر هفته را در پادگان بمانم! هر چند که قانون ماندن آخر هفته در پادگان یک واقعیت بود اما به لطف دوست خوب و هم خدمتی ام آرش که حسابی هوای من را در پادگان داشت معمولا از این موضوع فرار میکردم!
یک لحظه از خودم بدم آمد که دروغ میگفتم و این اولین باری بود که برای گرفتن آزادی مجبور به این کار بودم برای همین چیزی نگفتم و از مادر تشکر کردم که او ادامه داد:پا شو یه چیزی بخور! کوله ات رو هم آماده کردم! ببین چیزی کم نداری؟
از سر جایم بلند شدم و از کنار مادرم رد شدم! برای یک لحظه میخواستم داد بزنم: دارم مثه سگ دروغ میگم! میخوام امشب بیرون باشم و فقط نمیخوام بابا بفهمه!اما بیخیال شدم و به طرف کوله رفتم!
ادامه دارد
با خودم گفتم که حتما سیامک قصد دارد تا قبل از دیدن من نکاتی را به بهداد بگوید! اما دوباره به خودم یادآوری کردم که اگر سیامک قصد بدی به جز آشنایی ما را با همدیگر داشت کلا چنین پیشنهادی نمیداد! در نهایت از سیامک تشکر کردم و به او گفتم که هر کاری را که خودش صلاح میداند انجام دهد و من هم منتظر تماس او خواهم بود!
...
سرانجام شب شد و من نیز راهی به جز گذراندن این زمان با اینترنت و چت نداشتم!
طبق عادت همیشگی به سایتهای مختلف سر میزدم و در این حین نیز با مسنجر آنلاین بودم!و به روم های مختلف نیز سرک میکشیدم! ناگهان از رضا برای من یک آی ام رسید! به پیامش دقت کردم، در آن نوشته شده بود که وبلاگش به روز شده است! اما هنوز آیدی اش اینوزیبل بود! پس از کمی چراغش روشن شد اما جلوی آیدیش را بیزی گذاشت! سعی کردم تا عادی باشم و اهمیت ندهم که خودش پیغام داد و گفت: این بیزی برای شما نیست! روی لینکی که برای من فرستاده بود کلیک کردم! لینک مربوط به وبلاگی بود که در آن روزها به روز میکرد (چیزی به جز وبلاگ امروزی اش پسر) !
آن شب تا دیر وقت با وبلاگ اجتماعی رضا سرگرم بودم! البته هر چند که قبلا بدون اینکه صاحبش را بشناسم چند پستی از آن را خوانده بودم اما آن شب فرصتی دست داد تا در حضور خودش که در مسنجر آنلاین بود به آرشیوش نگاهی بیاندازم و گاها نیز سئوالتی از او بپرسم!
رضا نیز علی رغم اینکه آن روزها کاملا سرش شلوغ بود به آرامی و با حوصله به سئوالات من جواب میداد!
...
بالاخره پنجشنبه فرا رسید! علی رغم اینکه مانند شب های قبل دیر خوابیده بودم اما صبح آن روز بر خلاف همیشه به راحتی از خواب بیدار شدم و پس از خوردن یک صبحانه کامل، حتی زودتر از موعد همیشگی به سر کوچه رفتم تا منتظر سرویس بمانم! و همین انرژی مضاعف که از اول صبح با من همراه بود آنقدر موجب غیرعادی جلوه دادنم شده بود که حتی راننده سرویس نیز متوجه این تفاوت شده بود!
پس از رسیدن به پادگان و انجام مراسمات معمول و روزمره، با انرژی تمام مشغول به کار شدم! اما خوشبختانه حوالی ظهر به اتفاق سرهنگ برای بازدید از اطراف پادگان به ماموریت رفتیم و همین باعث شد که آن پنجشنبه زودتر از موعد همیشه به خانه بازگردم
پس از رسیدن به منزل، آرام و قرار نداشتم، سعی کردم تا کمی بخوابم! برای همین روی تخت دراز کشیدم و مشغول گوش دادن به موسیقی بودم که درهمان حالت خوابم برد! چند ساعت بعد با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که میگفت: بهبد! عزیزم؟ پا شو دیگه ساعت پنجه ! مگه امشب نمیری بری پادگان؟
هنوز گیج و خواب بودم که پرسیدم : پادگان ؟
مادر با مهربانی گفت : آره! مگه خودت نگفتی امشب رو باید پادگان باشی !؟
یادم آمد که برای اینکه بتوانم شب پنجشنبه را بیرون از خانه باشم به مادرم دروغ گفته بودم که باید آخر هفته را در پادگان بمانم! هر چند که قانون ماندن آخر هفته در پادگان یک واقعیت بود اما به لطف دوست خوب و هم خدمتی ام آرش که حسابی هوای من را در پادگان داشت معمولا از این موضوع فرار میکردم!
یک لحظه از خودم بدم آمد که دروغ میگفتم و این اولین باری بود که برای گرفتن آزادی مجبور به این کار بودم برای همین چیزی نگفتم و از مادر تشکر کردم که او ادامه داد:پا شو یه چیزی بخور! کوله ات رو هم آماده کردم! ببین چیزی کم نداری؟
از سر جایم بلند شدم و از کنار مادرم رد شدم! برای یک لحظه میخواستم داد بزنم: دارم مثه سگ دروغ میگم! میخوام امشب بیرون باشم و فقط نمیخوام بابا بفهمه!اما بیخیال شدم و به طرف کوله رفتم!
ادامه دارد
14 نظرات:
:)
مممممم...
حالب بود...منتظر باقیش هستم..فقط زود بنویس
والا
دانشگاه که نیست! ترمی - داستانی ش کردی :D
قربون بهبد عزیز
چقدر خوشحالم از اینکه باز مبینم مثل گذشته با انرژی داری می نویسی امیدوارم این انرژی همیشگی باشه و از این ببعد زود زود اینجا را اپش کنی
اینجا بوی اون قدیما را میده بوی خاطرات گذشته
راستی بهبد از یک ایرانی (ر) هیچ خبر داری؟ دیگه از همه بریده و جواب ایمیلها و کامنت ها را هم نمیده
بهترین ها را برات ارزو می کنم.
این سومین کامنت که میذارم
هر دفعه وقتی میخوام ارسال کنم متن میره. و مجبور میشم از نو بنویسم
اوه بهبد عزیزم کاش این قسمت ها رو تند تر مینوشتی نمیدونی هروقت این قسمتا رو میخونم قلبم تند تند میزنه با اینکه میدونم این خاطرات گذشتست وتو الان خوبی نمیدونم چرا هی میترسم .... زودتر قسمت بعدی رو بنویس بازم مرسی به خاطر اینکه فالش رو مینویسی
یه نظر: به جای شیو کردن که خیلی ازار دهنده میشه اگر فواصلش یه کم طولانی بشه بهتره از اپری استفاده کنی!!
مجبوری وقتی بابات خونست این کار رو بکنی؟ واقعا که جوابهای دندون شکنی دادی!!!!!! چیز بهتر نبود بگی؟!!!!
منتظر بقیش هستم
پسر خوب مجبوری ساق سفید شیو کرده نشون پدر سنتی متعصب بدی ؟!
این که چیزی نیست مهران
اگر به بهبد پول بدی همه کار میکنه . میکشه پایین. میخوره میده
...
عزیزم خوشحالم که دوباره میبینم نوشته های قشنگت رو.دنبال میکنم تک به تک اون رو.
همیشه شاد باشی.
حامد
www.eshaareh2.wordpress.com
سلام بهبد جان
وقتی فالش رو می خونم اونقدر میرم تو حس که تمام صحنه ها تو ذهنم شکل می گیره. عجب جوابایی داری ها... یهو خندم گرفت وقتی که رسیدم به : داشتم به خودم می رسیدم. منتظر ادامش هستم.
شاد باشی و پر از انرژی...
سلام بهبد منتظر ادامه داستانت هستم
سلام
يكبار گفتم پيامهاي توهين آميز رو تاييد نكن! حالا كه حرفمو گوش كردي!!!فقط اينو ميگم وقتي پيام تاييد كامنتهاي چنين افرادي رو تاييد ميكني به حيات هويت و وجودشون كمك ميكني. اگه اينكارو نكني ديگه اينجا نمياد يا اگر هم بياد سعي ميكنه مثل آدم رفتار كنه! اما نكته مهمتر اينكه احترام به نظر ديگران به معني تاييد نظرشون نيست.
نمی دونم ادامش چی میشه
اما تا این جا که فالش رو مرور می کنم و همین طور خودم رو
اشتراکش تو ذهنم این جوری خلاصه می شه:
هر کسی هم نفسم شد
دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم
که همه کارو کسم شد
اون که عاشقانه خندید
خنده های منو دزدید
پشت پلک مهربونی
خواب یک توطئه می دید
انگار همیشه همین بوده، اون که عاشقانه خندید،
خنده های منو دزدید، ؟؟؟؟
اما امیدوارم ادامش این جوری نباشه!!!
منتظرم
سلام
وبلاگ خوبی داری
خیلی خوشم اومد
جدی میگم
امیدوارم موفق باشی
به امید آزادی
خوشحال می شم تبادل لینک کنیم
سلام بهبد , كم كم نميخواي قسمت بعديو بذاري?
Post a Comment