سیامک من را به آرامی از خودش جدا کرد ، سپس من را به طرف کاناپه ایی که درست کنار در ورودی بود هدایت کرد و از من خواست تا روی آن بنشینم! و خودش هم درست روی زمین مقابل من نشست. با دستانش اشک های من را پاک کرد و گفت: بهبد من بچه نیستم! میتونم کاملا بفهمم که تو اهل این جور چیزها نیستی! فقط میخواستم مطمئن بشم، که دیگه شدم!
...
از صحبتهای سیامک، کمی احساس آرامش کردم ، اما هنوز خجالت میکشیدم تا به چهره او نگاه کنم! برای همین سرم را پایین انداختم و ناخواسته به دستانم خیره شدم! چشمم به حلقه یادگاری افتاد که آن را با سام خریده بودم و حتی تا مدت ها این حلقه در دستان سام بود! و برای من یک یادگاری از او محسوب میشد.
چشمانم را بستم و به موقعیتی که در آن بودم فکر میکردم! هیچ وقت حتی این تصور را نداشتم که سام با این همه سنگدلی از من جدا شود! به مرور خودم میپرداختم، به مسعود و حوادث تلخی که با او تجربه کرده بودم که ناگهان سیامک با گرفتن دستهای من رشته افکارم را پاره کرد!
...
سیامک دستش را روی دست من گذاشت و سپس با انگشتش، حلقه ام را لمس کرد و گفت: این حلقه چیه دستته ؟ پاسخی ندادم! سیامک با دست دیگرش سر من را بالا آ رد و گفت: وقتی دارم باهات صحبت میکنم به من نگاه کن لطفا! پرسیدم این حلقه که دستته چه مناسبتی داره؟
پاسخ دادم: این حلقه رو با سام خریدم! نه اینکه حلقه بی افیمون باشه! یه حلقه است که از اون برام یادگاری مونده!
سیامک نفس عمیقی کشید و گفت: از دست تو پسر!
و سپس از جلوی من بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و از آنجا گفت: پس هنوز فراموشش نکردی؟
گفتم : مگه میشه عشقی رو که سالها باهاش زندگی کردم فراموش کنم؟
سیامک در حالیکه با دو قوطی آبـ ـ ـجـ ـو از آشپزخانه بیرون می آمد گفت: چرا نشه؟ وقتی فراموشت کرده؟ تو نباید فراموشش کنی؟ و سپس یکی از قوطی ها دست من داد و گفت : به جای اینکه غصه بخوری بیا اینو بخور! قوطی را به سیامک پس دادم و با عصبانیت گفتم: مگه میشه کسیکه این همه دوستش دارم رو فراموش کنم ؟
سیامک خندید و گفت: ناز نکن بخور! چرا نشه؟ من یه روش بلدم که بهت قول میدم به راحتی بتونی فراموشش کنی!
خیلی مشتاق بودم تا روش سیامک را بدانم برای همین با کنجکاوی پرسیدم: میگی لطفا ؟
سیامک دوباره خندید و گفت: باشه میگم! اما یه شرط داره و اونم اینه که اول آبـ ـ ـجوت رو بخوری! و قوطی را به من پس داد!
قوطی را از سیامک گرفتم! یک لحظه سرمای آن تا عمق استخوان هایم رسوخ کرد و برای همین گفتم: وایی خیلی سرده!
سیامک دوباره روی زمین روبه روی من نشست و گفت: پس میخواستی داغش کنم؟ کی رو دیدی آبـ ـ ـجو رو داغ بخوره!؟
خندیدم و گفتم : خب درست میگی! اما این خیلی زیاده و بزرگه!
سیامک در آبـ ـ ـجویش را باز کرد و مانند همیشه کف بالا زد ! برای همین از سرجایش پرید و فورا برای اینکه فرش کثیف نشود در ورودی را باز کرد و قوطی را آنجا نگه داشت تا کف ها در خانه نریزد! از این حرکت سریع سیامک به خنده افتادم و سیامک هم همینطور که قوطی را بیرون از خانه نگهداشته بود به من نگاه میکرد و میخندید!
...
از سر جایم بلند شدم و از روی میز دستمال کاغذی برداشتم به طرف سیامک رفتم و دستمال را به او دادم گفتم: تو هیچ وقت یاد نمیگیری اینو چه طوری باز کنی!
سیامک گفت: خب چه کار کنم! من که اهل اینچیزها نبودم! تو یادم دادی!
دوباره هر دوی ما خندیدیم و این بار به طرف کاناپه ایی رفتیم که در وسط حال روبه روی تی وی بود ، سیامک قوطی آبـ ـ ـجو را به من داد و گفت: اینو بخور تا اون یکی رو برای تو باز کنم!
پاسخ دادم: نمیخواد! من نمیتونم بخورم! این زیاده!
سیامک گفت: باشه برای منم زیاده! پس تو بخور تا منم بخورم!
از سرجایم بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم تا یک لیوان بیاورم که سیامک مانع این کار شد و از من خواست تا همانطور از سر قوطی بخورم! و خودش هم بعد از من بخورد!
...
...
از صحبتهای سیامک، کمی احساس آرامش کردم ، اما هنوز خجالت میکشیدم تا به چهره او نگاه کنم! برای همین سرم را پایین انداختم و ناخواسته به دستانم خیره شدم! چشمم به حلقه یادگاری افتاد که آن را با سام خریده بودم و حتی تا مدت ها این حلقه در دستان سام بود! و برای من یک یادگاری از او محسوب میشد.
چشمانم را بستم و به موقعیتی که در آن بودم فکر میکردم! هیچ وقت حتی این تصور را نداشتم که سام با این همه سنگدلی از من جدا شود! به مرور خودم میپرداختم، به مسعود و حوادث تلخی که با او تجربه کرده بودم که ناگهان سیامک با گرفتن دستهای من رشته افکارم را پاره کرد!
...
سیامک دستش را روی دست من گذاشت و سپس با انگشتش، حلقه ام را لمس کرد و گفت: این حلقه چیه دستته ؟ پاسخی ندادم! سیامک با دست دیگرش سر من را بالا آ رد و گفت: وقتی دارم باهات صحبت میکنم به من نگاه کن لطفا! پرسیدم این حلقه که دستته چه مناسبتی داره؟
پاسخ دادم: این حلقه رو با سام خریدم! نه اینکه حلقه بی افیمون باشه! یه حلقه است که از اون برام یادگاری مونده!
سیامک نفس عمیقی کشید و گفت: از دست تو پسر!
و سپس از جلوی من بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و از آنجا گفت: پس هنوز فراموشش نکردی؟
گفتم : مگه میشه عشقی رو که سالها باهاش زندگی کردم فراموش کنم؟
سیامک در حالیکه با دو قوطی آبـ ـ ـجـ ـو از آشپزخانه بیرون می آمد گفت: چرا نشه؟ وقتی فراموشت کرده؟ تو نباید فراموشش کنی؟ و سپس یکی از قوطی ها دست من داد و گفت : به جای اینکه غصه بخوری بیا اینو بخور! قوطی را به سیامک پس دادم و با عصبانیت گفتم: مگه میشه کسیکه این همه دوستش دارم رو فراموش کنم ؟
سیامک خندید و گفت: ناز نکن بخور! چرا نشه؟ من یه روش بلدم که بهت قول میدم به راحتی بتونی فراموشش کنی!
خیلی مشتاق بودم تا روش سیامک را بدانم برای همین با کنجکاوی پرسیدم: میگی لطفا ؟
سیامک دوباره خندید و گفت: باشه میگم! اما یه شرط داره و اونم اینه که اول آبـ ـ ـجوت رو بخوری! و قوطی را به من پس داد!
قوطی را از سیامک گرفتم! یک لحظه سرمای آن تا عمق استخوان هایم رسوخ کرد و برای همین گفتم: وایی خیلی سرده!
سیامک دوباره روی زمین روبه روی من نشست و گفت: پس میخواستی داغش کنم؟ کی رو دیدی آبـ ـ ـجو رو داغ بخوره!؟
خندیدم و گفتم : خب درست میگی! اما این خیلی زیاده و بزرگه!
سیامک در آبـ ـ ـجویش را باز کرد و مانند همیشه کف بالا زد ! برای همین از سرجایش پرید و فورا برای اینکه فرش کثیف نشود در ورودی را باز کرد و قوطی را آنجا نگه داشت تا کف ها در خانه نریزد! از این حرکت سریع سیامک به خنده افتادم و سیامک هم همینطور که قوطی را بیرون از خانه نگهداشته بود به من نگاه میکرد و میخندید!
...
از سر جایم بلند شدم و از روی میز دستمال کاغذی برداشتم به طرف سیامک رفتم و دستمال را به او دادم گفتم: تو هیچ وقت یاد نمیگیری اینو چه طوری باز کنی!
سیامک گفت: خب چه کار کنم! من که اهل اینچیزها نبودم! تو یادم دادی!
دوباره هر دوی ما خندیدیم و این بار به طرف کاناپه ایی رفتیم که در وسط حال روبه روی تی وی بود ، سیامک قوطی آبـ ـ ـجو را به من داد و گفت: اینو بخور تا اون یکی رو برای تو باز کنم!
پاسخ دادم: نمیخواد! من نمیتونم بخورم! این زیاده!
سیامک گفت: باشه برای منم زیاده! پس تو بخور تا منم بخورم!
از سرجایم بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم تا یک لیوان بیاورم که سیامک مانع این کار شد و از من خواست تا همانطور از سر قوطی بخورم! و خودش هم بعد از من بخورد!
...
مشغول خوردن آبـ ـ ـجو بودم که سیامک خندید و گفت: آفرین پسر حرف گوش کن! حالا من به قولم عمل میکنم و بهت میگم که باید چه کار کنی که در عین حالیکه سام رو فراموش کنی بتونی به یک زندگی خوب و آروم برگردی!
جرعه ایی از آبـ ـ ـجو خوردم و تمام حواسم را به سیامک دادم! او نیز دوباره روی زمین روبه روی من نشست و گفت : ببین بهبد، شنیدی میگن که فقط یه عشق تازه میتونه جای یه عشق قدیمی رو بگیره؟
با تعجب به سیامک گفتم: نه نشنیدم!
سیامک دستان من را در دستانش گرفت و گفت: ببین بهبد جون! این یه اصل علمیه!
پاسخ دادم: اصل علمی؟
سیامک خندید و گفت: حالا گیر نده! اما این یه قانونه که باید یه مولد انرژی وجود داشته باشه تا یه سیستم به حیات خودش ادامه بده! و سپس کمی فکر کرد و گفت: و این مولد انرژی برای آدم ها گاها عشقه! و اگه این مولد دچار مشکل بشه یا باید تعمیرش کرد یا عوضش!
...
با اینکه از حرفهای سیامک سردر می آوردم اما این موضوع برای من جذابیت بیشتری داشت که منظور اصلی سیامک از جایگزین کردن عشق چه چیزی میتواند باشد! زیرا سیامک زرنگتر از آنچیزی به نظر میرسید که نشان میداد! برای همین سکوت را ترجیح دادم و یا نهایتا سعی کردم با پرسش های محدود از نظر اون مطلع شوم!
سیامک در ادامه صحبت هایش گفت که از همان اول که من را دیده به شدت احساس نزدیکی به من داشته و از طرفی به دلیل اختلاف سنی زیاد ما ، این احساس نزدیکی را در مسائل جـ ـنـ ـ سی نمیدیده و برای همین در برابر من احساس مسئولیت میکند!
اما من هنوز از گفته های سیامک گیج بودم و پرسیدم : خب سیامک جان همه اینا درسته! اما نظرت چیه؟
سیامک مکثی کرد و سپس قوطی آبـ ـ ـجو را از دست من گرفت و جرعه ایی از آن نوشید و گفت: چه قدر آبـ ـ ـجوی خوشمزه اییه! مخصوصا که اول تو خوردی!
...
چند لحظه ایی سکوت بین ما حاکم شد و سیامک همچنان جرعه جرعه از آبـ ـ ـجو میخورد! تا اینکه من از بی تفاوتی او در برابر سئوالم کلافه شدم و بار دیگر پرسیدم: سیامک چه پیشنهادی داری!؟
سیامک خندید و به آرامی گفت: پیدا کردن یه بی اف جدید!
به چشم های سیامک نگاه کردم! به خوبی میتوانستم قاطعیت را از آنها حس کنم! برای همین اینبار جدی و مصمم به او گفتم: من این کار رو نمیکنم!
چهره سیامک برافروخته شد! و سپس با عصبانیت گفت: پس میخوایی به جـ ـنـ ـده بازی هات ادامه بدی!
مهلت ندادم تا حرف های سیامک تمام شود و گفتم: تو هم یه چیزی میگی سیامک! من از بچگی با سام بزرگ شده بودم و پیدا کردن یکی مثله اون دیگه برای من بعیده!
...
یک ساعتی را با سیامک درباره خصوصیات بی افی که میخواستم حرف زدیم! اما در تمام این مدت حس میکردم که سیامک کسی را برای من در نظر دارد! زیرا در برابر هر خواسته جوابی داشت تا نهایتا من کلافه شدم و با بی حوصلگی از او پرسیدم: تو که اینقدر برای هر چیزی جوابی داری حتما کسی رو هم برای من سراغ داری؟
سیامک خندید و با خونسردی گفت: آره
با تعجب پرسیدم: آره؟ این شخص کیه؟ کجاییه و ...
سیامک به آرامی از روی زمین بلند شد و کنار من روی کاناپه نشست و دست من را در دستانش گرفت و گفت: یه پسر! هم سن و سال خودت! با همون خصوصیاتی که میخواستی!
با کنجکاوی پرسیدم: این پسر کجاست؟
سیامک دوباره خندید و گفت: بهم معرفی میشید! فقط آخر این هفته رو برای آشنایی با بهداد خالی کن! البته باید قبلش با بهداد هماهنگ کنم!
جرعه ایی از آبـ ـ ـجو خوردم و تمام حواسم را به سیامک دادم! او نیز دوباره روی زمین روبه روی من نشست و گفت : ببین بهبد، شنیدی میگن که فقط یه عشق تازه میتونه جای یه عشق قدیمی رو بگیره؟
با تعجب به سیامک گفتم: نه نشنیدم!
سیامک دستان من را در دستانش گرفت و گفت: ببین بهبد جون! این یه اصل علمیه!
پاسخ دادم: اصل علمی؟
سیامک خندید و گفت: حالا گیر نده! اما این یه قانونه که باید یه مولد انرژی وجود داشته باشه تا یه سیستم به حیات خودش ادامه بده! و سپس کمی فکر کرد و گفت: و این مولد انرژی برای آدم ها گاها عشقه! و اگه این مولد دچار مشکل بشه یا باید تعمیرش کرد یا عوضش!
...
با اینکه از حرفهای سیامک سردر می آوردم اما این موضوع برای من جذابیت بیشتری داشت که منظور اصلی سیامک از جایگزین کردن عشق چه چیزی میتواند باشد! زیرا سیامک زرنگتر از آنچیزی به نظر میرسید که نشان میداد! برای همین سکوت را ترجیح دادم و یا نهایتا سعی کردم با پرسش های محدود از نظر اون مطلع شوم!
سیامک در ادامه صحبت هایش گفت که از همان اول که من را دیده به شدت احساس نزدیکی به من داشته و از طرفی به دلیل اختلاف سنی زیاد ما ، این احساس نزدیکی را در مسائل جـ ـنـ ـ سی نمیدیده و برای همین در برابر من احساس مسئولیت میکند!
اما من هنوز از گفته های سیامک گیج بودم و پرسیدم : خب سیامک جان همه اینا درسته! اما نظرت چیه؟
سیامک مکثی کرد و سپس قوطی آبـ ـ ـجو را از دست من گرفت و جرعه ایی از آن نوشید و گفت: چه قدر آبـ ـ ـجوی خوشمزه اییه! مخصوصا که اول تو خوردی!
...
چند لحظه ایی سکوت بین ما حاکم شد و سیامک همچنان جرعه جرعه از آبـ ـ ـجو میخورد! تا اینکه من از بی تفاوتی او در برابر سئوالم کلافه شدم و بار دیگر پرسیدم: سیامک چه پیشنهادی داری!؟
سیامک خندید و به آرامی گفت: پیدا کردن یه بی اف جدید!
به چشم های سیامک نگاه کردم! به خوبی میتوانستم قاطعیت را از آنها حس کنم! برای همین اینبار جدی و مصمم به او گفتم: من این کار رو نمیکنم!
چهره سیامک برافروخته شد! و سپس با عصبانیت گفت: پس میخوایی به جـ ـنـ ـده بازی هات ادامه بدی!
مهلت ندادم تا حرف های سیامک تمام شود و گفتم: تو هم یه چیزی میگی سیامک! من از بچگی با سام بزرگ شده بودم و پیدا کردن یکی مثله اون دیگه برای من بعیده!
...
یک ساعتی را با سیامک درباره خصوصیات بی افی که میخواستم حرف زدیم! اما در تمام این مدت حس میکردم که سیامک کسی را برای من در نظر دارد! زیرا در برابر هر خواسته جوابی داشت تا نهایتا من کلافه شدم و با بی حوصلگی از او پرسیدم: تو که اینقدر برای هر چیزی جوابی داری حتما کسی رو هم برای من سراغ داری؟
سیامک خندید و با خونسردی گفت: آره
با تعجب پرسیدم: آره؟ این شخص کیه؟ کجاییه و ...
سیامک به آرامی از روی زمین بلند شد و کنار من روی کاناپه نشست و دست من را در دستانش گرفت و گفت: یه پسر! هم سن و سال خودت! با همون خصوصیاتی که میخواستی!
با کنجکاوی پرسیدم: این پسر کجاست؟
سیامک دوباره خندید و گفت: بهم معرفی میشید! فقط آخر این هفته رو برای آشنایی با بهداد خالی کن! البته باید قبلش با بهداد هماهنگ کنم!
ادامه دارد
عذر خواهی بابت بد قولی هام !
20 نظرات:
جالب شد پس بايد منتظر باشيم ببينيم بهداد چه جور شخصيتي داره ، هنوزم شيوه نوشتنت تكه اميدوارم بتوني زود آپديت كني فالشو
آخ!!... باز فالش خونی من شروع شد...
مرسی بهبد جان... مرسی که ادامه میدی.
..شاید اگه خیلی ها توی عشق سطحی شکست میخورن و اعتقاد دارن زندگی به پایان رسیده این قانون سیامک میتونه کمک بزرگی باشه براشون تا به یه عشق عمقی برسن!..البته باید توجه داشت که نباید بخاطر هوس بازی از این قانون سواستفاده کرد!..
..چند جا کلمه آب جو رو جدا نوشتی..شاید برای مقابله با فیلتر بوده!..اما جای دیگه جنده بازی رو سر هم نوشتی!..اگه لازمه تصحیح کن!..
امیدوارم این پست زودی دوباره به روز بشه..نره باز تا یه سال دیگه!.. :-)
یوسف
وای بهبد اولاطرز قلمت دوما غیر قابل پیش بینی بودن هرپست مسئله ای که فالش رو تک میکنه وای الان تو شکم اصلا باورم نمیشد الان تو شکم اصلا باورم نمیشد سیامک همچین پیشنهادی بده بهبد جون منتظر پست بعدی هستم
کیرم تو دهنت لاشی
خجالت نیمکشی بی اف داری و هنوز توی فالش زر میزنی ؟
حیف رضا
ممنون
بابت همه چيز
فقط خواهشا نظرات توهين آميز روبه كل تاييد نكن
با خوندن فالش بود که مسیر زندگیم عوض شد. نمی دونم اگه فالش نبود من الان چه حال و روزی داشتم.
بهبد جان با اینکه یادآوری گذشته ها برات سخته اما بازم بنویس.
خوبه که قراره ادامه پیدا کنه منتها می بایست دوستان همه آرشیو رو یکبار دیگه مرور کنن چون به دلیل وقفه طولانی حساب کار حتما از دستشون دررفته ...
بهبد و بهداد حداقل یک (به) مشترک دارن !!!
سلام
چه خوب که یه دوست به فکر آدم باشه
امیدوارم موفق باشی..همیشه
من کاری به گذشته ندارم
یادم میاد اون موقع که این وبلاگ رو میخوندم دلم میخواست یه روز نویسندش رو بشناسم و دست نوشته هاش واسم زیبا بودن و خوشحالم که نویسندهی این بلاگ رو خیلی اتفاقی بعد از گذشت چهار پنج سال از اون دل خواستنها شناختم و الان، بعد از دو سال و اندی بهترین دوستمه،هر کس که اینجا دهن هرزش رو باز میکنه و هر چی دلش میخواد بلغور میکنه بدونه که گاهی وقتا آدمها با تجربهی شکست و بدی ها به بهترینها و شیرینترینها میرسن و راهشون رو پیدا میکنن.
به دیگران کاری ندارم
تو واسم عزیزی و مهم هم همینه
برات متاسفم كه خودتو اسير الكل كردي پس ديگه ادعاي همجنسگرايي نكن چون آبروي خودتو و همجنسگرايان رو ميبري الكل سيگار و هر زهر مار ديگه با همجنسگرايي در تضاده از خودت دفاع كن وبيا وبلاگم
من فقط یک چیزی به بعضی از آدمهایی که اختیار زیپ دهنشون رو از دست دادن میگم بهبد اینقدر مرد بوده اینقدر شهامت داشته که بیاد زندگی گذشته ش رو بنویسه پای حرفای ادمای مزخرفی مثل شمام وایسه همین که نظراتتون رو حذف نمیکنه نشون میده چقدر صبوره شما که میترسین حتی یک اسم بزارین بهبد خاطراتش رو مینویسه من نمی دونم بی اف داشتن با نوشتن خاطرات چه منافاتی داره درضمن اگه آبجو خوردن یا سیگارکشیدن ابروبری باشه پس نصف مردم ایران یا تمام کشورهای خارجی بی آبرو هستن دیگه توروخدا یک زره فکرکنید بعد حرف بزنید ......... درضمن لمس دنیای همجنسگرایان برای من با وبلاگ فالش بود اونجا بود که من اولین بار چهره واقعی یک همجنسگرا رو دیدم وفالش باعث شد که من برم تحقیق کنم کتاب وفیلم دراین زمینه بخونم والان واقعا تو دفاع کردن از همجنسگرایان کم نمیزارم .... بهبدم برام حس یک دوست وبرادر اینترنتی رو داره ...... خواهشا اگه عقلتون نمیرسه زبونتون رو نگه دارید
سلام بهبد جان
از این که دوباره میتونم فالش زیبا رو بخونم
خیلی
خیلی خوشحالم
دوستت دارم عزیزم
خانم کیمیا
شما به من بگید که چه لزومی و اصراری وجود داره یکی از خاطرات خصوصیش بگه؟
به جز اینکه یه بیمار روانی این کار رو میکنه ؟
بهبد آبروی جامعه اقلیت ما رو برده! همونطوری که امثال اون در دنیای واقعی این آبرو رو بردن!
سلام اولا ناشناس هم بد نمیگه ما همه از همه جا می کشیم و این خاطرات یه همجنس گرا می تونه سیل بیشتر توهین ها رو نثارمون کنه . آشنایی من با فالش ابتدا دروغ چرا فقط در پی خوندن داستانها و به خصوص قسمتهای جنسیش بودم ولی کم کم مششکلات و سختی های روبروم رو دیدم و فکری برای حلشون ! بیایم تمرین دموکراسی کنیم از خاطرات تلخ دوستی اگر چه باعث ایجاد دید منفی نسبت به گروه بشه و همچنین تحمل کنیم دید مخالف دوستانمون هرچند تند و گاهی اهانت باشه مثله دوست خوبمون بهبد ...
درسته هیچ لزوم و اجباری نیست که کسی از خاطرات خصوصیش بگه اما همین خاطره های خصوصی می تونن به خیلی ها کمک کنن تا خودشونو بهتر بشناسن!همون طوری که به من کمک کردن. و همین برای خودش خیلی خیلی با ارزشه!
آقای ناشناس محترم
این وبلاگ فقط نوشتن خاطرات نیست مگه شما نظر مهرداد رو نخوندین میدونین این وبلاگ چقدر کمک میکنه به یک همجنسگرای نوجوان چقدر آگاهی بهش میده تو میدونی بهبد با تقسیم تجربه هاش چه کمکی به هم حس هاش میکنه اون وقت در قبالش باید این حرفا رو بشنوه البته همیشه تابوشکنی ویک کار جدید کردن مخالفت هایی هم به دنبال داره ولی مطمئم بهبد با شروع این راه تمام این حرفاروهم به جون خریده من فقط ازتون می خوام یکم افق دیدتون رو بازتر کنید وعمق کاررو ببینین
من نمی دونم شما چرا شما که هم حس خود بهبد هستید اگه یک استریت میومد این حرف میزد اینقدر ناراحت نمیشدم میگفتم خوب نمیفهمه درک نمیکنه اما شما چرا شما اینهمه نکته مهم رو تو این وبلاگ ول کردید فقط چسبید به چهار تا حرف به قول خودتون جنسی شما نمی بینید نظرات رو که چقدر این وبلاگ تو آگاهی وتصیم درست گرفتن خیلی ها مهم بوده شما تو اون جایگاه نیستید که بخواد گذشته بهبد رو قضاوت کنید چون تو شرایط اون نبودید خیلی از سایتهای که نویسنده استریت داره از خاطرات خودشون مینویسن پسر ودختر خیلی هم ازادتر وبازتر مینویسن باید ما بگیم آبروی استریتارو بردن ..... این واقعا به جای تشکر ازبهبده توروخدا عاقل باشید
زندگی به سبک فالش !
-------------------
خیلی از ما(همجنسگرایان) ، زندگی و یا بهتر بگویم مسیر مشابه ای در زندگیمان داریم.
"فالش"داستان زندگی یک شخص نیست..."فالش" گذشته خیلی ها و ادامه راه خیلی از افراد دیگر است.
"فالش" پر از تجربه است،پر از احساس.راوی در "فالش" به خوبی وظرافت تمام بیان می کند که چگونه هوس باعث می شود مرز بین ممکن و ناممکن در چشم بهمزدنی برداشته شود.و در نقطه مقابل آن، چگونه یک رابطه پایدار دوستی می تواند جایگزین خیلی از مسائلی چون فشارهای شدید عصبی،درگیری های ذهنی و حتی رابطه جنسی شود
.
ادبیات راوی بسیار سنگین و با احساس و آموزنده است به گونه ای که مخاطب با خواندن هر قسمت از آن،ناخودآگاه می خندد،بغض می کند،می گرید و خاطراتش را با آن مرور می کند و یا خودش را جای شخصیت "بهبد" حس می کند و با خواندن هر قسمت، در حقیقت ،بهبد را زندگی می کند.
اعتراف می کنم "فالش" برای من بعنوان یک همجنسگرای فارسی زبان، یک افتخار است.
یکی از دلایلی که خواندن "فالش" را به دوستان پیشنهاد می کنم ،آموزنده بودن آن است...
پ.ن:
گاهی اوقات خیلی ها در زندگی دچار اشتباهات بزرگی شده اند که شاید هرانسانی بعدها (آینده) در مسیر زندگی آن را تجربه کند.اما حرف من این است : قرار نیست تمام عمر اشتباه کنیم و دست آخر هم به نتیجه ای نرسیم وتا به خود بیاییم ببینیم دیگر عمری برای جبران کردن این اشتباهات نمانده است...من می گویم بیاییم و از اشتباهات دیگران درس بگیریم . (به شخصیت خواصی در "فالش" اشاره نمی کنم
جالب بود. . .
منکه از افراد هم سن و سال خودم خوشم نمیاد
Post a Comment