22

با اعتماد به نفس احمقانه ایی روی شکم دراز کشیدم و دستانم را در طرفین بدنم قرار دادم و صورتم را روی تخت گذاشتم، و به سیامک گفتم: امیدوارم بتونی مودم عوض کنی! فقط مواظب باش که بدترش نکنی!
سیامک چهار زانو روی تخت نشست، سپس با زیرکی خاصی گفت: یعنی به این راحتی دراز کشیدی؟
برای یک لحظه از نحوه برخورد سیامک و به خصوص از جمله آخرش ناراحت شدم و از اینکه به سرعت تصمیم گرفته بودم تا به گفته های سیامک عمل کنم پشیمان شدم! از طرفی یک حس نیاز درونی شرایط را طوری بر من محاط کرده بود که میخواستم هر طوری که شده از شر هـ ــات بودن لعنتی رهایی پیدا کنم و شاید اگر این رهایی، به قیمت تمام شدن ســ ــکــ ــس با یک غریبه هم بود، مخالفتی نداشتم!
با همه اینها از این متنفر بودم تا خودم را ارزان بفروشم! و از این متنفرتر که سیامک فکر کند که با یک جــ ـنــ ده طرف است! زیرا به جز نحوه آشنایی من و سیامک در تمامی مکالمات و دیدارهای بعدی ما ، تصور میکردم که او برای من احترام خاصی قائل است
اما با توجه به نحوه برخورد و رفتار سیامک برای یک لحظه هم که شده بود مطمئن شدم که خودم را ارزان فروختم! سعی در توجیه داشتم و به سرعت به خودم یاد آوری کردم که علی رغم تمایل و نیاز من برای سـ ـ ـکـ ـس، من برای این کار روی تخت دراز نکشیده بودم و احتمالا برخورد آخر سیامک از روی شوخی و مزاح بوده است!

با همه اینها نتوانستم خودم را توجیه کنم و به آرامی رو به بالا برگشتم که در این حین سیامک دستانش را روی شانه های من گذاشت و گفت:چرا داری برمیگردی؟ کاملا به پشت برگشتم و با جدیت به سیامک گفتم: چون یه جوری رفتار کردی که من، اصلا ماساژ نمیخوام! سیامک با تعجب نگاهی کرد و سپس دستانش را روی شانه های من گذاشت و با یک حرکت دورانی من را به روی شکم انتقال داد!
برای یک لحظه فکر کردم که سیامک قصد دارد تا به زور من را وادار به انجام کاری کند! برای همین مقاومت کردم که او بلافاصله متوجه شد و گفت: ببین بچه تو فکر کردی من میخوام چه کار کنم!؟ فکر کردی با یه متجاوز طرفی؟ من فقط میخوام کمکت کنم ، پس خواهشا اعتماد کن!
با شنیدن این حرف کمی خیالم راحت شد و دوباره روی شکم خوابیدم و به سیامک اجازه دادم تا کارش را انجام بدهد
...
او در ماساژ دادن یک حرفه ایی به تمام معنا بود! و مانند یک فیزیوتراپیست ماهر با حرکات جالب و استثنایی اش عضلات من را آنچنان ماساژ می داد که انگار خستگی سالیان گذشته را از آنها برطرف می نمود، البته نکته جالبی که در همان ابتدای کارش متوجه شدم این بود که در انتخاب عضلات سانسور را رعایت می کرد به طوریکه از ناحیه کمر به پایین را نادیده می گرفت! و اصلا با آن مناطق کاری نداشت! اما همین حرکات و ماساژ های محدود کافی بود تا حسابی خون در عضلات من به جریان بیافتد و بدن من را گرم و گرم تر کند به طوریکه حس میکردم کم کم هــ ـات و هــ ــات تر می شوم!
متاسفانه در همان لحظات سیامک دست از کار کشید و بعد از یک مکث چند ثانیه ایی گفت: اگه میخوایی تا پاهات رو هم ماساژ بدم؟ من که حسابی تحریک شده بودم برای پاسخ مثبت به سیامک تردید داشتم برای همین پرسیدم
ماساژ دادن پاها در چه حدیه؟
سیامک که متوجه منظور من شده بود با زیرکی خاصی پاسخ داد: در حدیه که بستگی به خودت داره !؟
کمی فکر کردم ، و به خودم گفتم نهایتش چی میخواد بشه؟ تهش سـ ـکـ ـس بیشتره؟ و سپس تصمیمم را گرفتم و به سیامک گفتم: هر کاری که دوست داری و فکر میکنی ماساژت کامل میشه ؛ بکن!
...
سیامک که کاملا به خنده افتاده بود پاسخ داد : آره جون خودت!
از خنده سیامک نتیجه گرفتم که احتمالا این تصور را داشته است که من برای ســ ـکــ ـس اوکی داده ام! برای همین به سرعت واکنش نشان دادم وگفتم: ببین سیامک، تو به من گفتی بدترم نمیکنی! من الان هیچ مشکلی ندارم! پس بد برداشت نکن لطفا!
سیامک پاسخ داد: آره خیلی هم خوبی! از قیافه ات معلومه! برای همینه که من میترسم به پاهات دست بزنم!
من که حسابی لج بازی ام گل کرده بود به سیامک گفتم: ببین من گفتم هیچ مشکلی ندارم! اگه میخوایی میتونم بهت ثابت کنم و تی شرت و شلوارم رو هم در بیارم! تا بدون اونها منو ماساژ بدی!
سیامک دوباره خندید و گفت: باشه! لجبازی جالبیه که معلومه آخرش به نفع کی تموم میشه! اتفاقا اگه لباس تنت نباشه کار رو برای من راحت تر میکنی! ولی مطمئنی میخواهی این کار بکنی ؟
یک لحظه جا خوردم! اما حرفی بود که زده بودم و من هم لجبازتر از آنی بودم که منصرف شوم برای همین در همین فرصت و قبل از اینکه به سیامک پاسخ بدهم تی شرتم را در آوردم و به کناری انداختم و سپس دکمه های شلوارم را باز کردم و برای اینکه تابلو تر از این نشوم روی شکم دراز کشیدم و سپس کمی شلوارم را پایین کشیدم و به سیامک گفتم : بقیه اش رو هم تو در بیار !
سیامک جلوتر آمد و دستانش را دو طرف شلوار من قرار داد و گفت :
باشه هر کاری که میخوام میکنم !
بلافاصله به سیامک گفتم : میتونی هر کاری بکنی به جز خود کردن !
سیامک دوباره خندید و بدن من را بین پاهایش قرار داد و طوری بالای سر من قرار گرفت که یکی از زانوهایش طرف راست بدن من و دیگری طرف چپ من واقع شد، سپس بین پشت من و زانوهای خودش نشست و طوری نشست که نشیمنگاهش دقیقا بالای دنبالجه من قرار گرفت! سپس با احتیاط دستانش را روی شانه های من گذاشت!
...
با اینکه دستان سیامک اصلا سرد نبود! اما به محض تماس با بدن من موجب شد تا یک مرتبه از سر جایم بپرم به طوریکه سیامک گفت : آروم باش فقط اولش یه کم دستهای من سرده!
من که دوباره شیطنتم گل کرده بود پاسخ دادم: آره همه چیز فقط اولش سخته!
سیامک دوباره به خنده افتاد وسپس زیر لب گفت : تو رو خدا ببین چه جوری اسیر این بچه شدم! انگار داره اون میبره! و سپس شروع به ماساژ کرد! ابتدا به حرکاتی سراسری پرداخت که از بالای کتف شروع میشد و تا پاشنه آشیل پا ادامه داشت! البته در این حین نیز سیامک از بالای کمر من و باـ ـسنـ ـم میگذشت و با هر بار عبور دستانش از برآمدگی های نزدیک باسـ ـنـ ـم من را بیشتر و بیشتر تحریک میکرد! البته من نیز برای اینکه کمتر تحریک شوم و در آن حس فرو نروم از سیامک خواستم حرکتش را عوض کند اما سیامک کار را بدتر کرد و این بار به طرف پاهای من رفت! و شروع به ماسآز دادن آنها کرد!
لحظه به لحظه احساس داغی بیشتری میکردم، نفس هایم به شمارش افتاده بود! حسابی تحریک شده بودم و از طرفی حاضر بودم تا در هر پوزیشنی که سیامک میخواهد قرار بگیرم! برای همین یک لحظه طاقت نیاوردم و با یک حرکت ناگهانی از روی شکم به طرف بالا چرخیدم و صورتم رو به روی صورت سیامک قرار گرفت! سپس چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم! سیامک هم کم کم به طرف صورت من آمد و لبهایش را جلوی آورد اما روی گونه های من گذاشت و برای یک لحظه آنها را در همان وضع نگه داشت! گرمای صورت سیامک و بوی آفترشیوش من را بیشتر تحریک کرده بود به طوریکه چشمانم را بستم و منتظر رسیدن لب های سیامک به لب هایم شدم! چند ثانیه ایی که برای من چندین دقیقه بود گذشتند اما سیامک به طرف من آمد و به طور مایل روی من خم شد! اما بعد از چند لحظه از من فاصله گرفت و روی لبه تخت نشست و دستانش را لای موهایش کرد و زیر لب چیزی میگفت!
من هم که حسابی ضد حال خورده بودم به این فکر میکردم که چه مشکلی پیش آمد که سیامک از ادامه کار منصرف شده است و برای همین به پهلو و پشت به سیامک خوابیدم و منتظر ماندم تا او چیزی بگوید! بعد از چند دقیقه سکوت سیامک به طرف من برگشت و گفت: دیگه داشتی زیاده روی میکردی!
کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم تا او را مقصر جلوه بدهم و گفتم : خب مقصر من نبودم ! خودت هم بی تقصیر نبودی! سیامک از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: خفه شو! فقط ثابت کردی که بر خلاف ادعایی که داری فقط سـ ـکـ ـس برات مهمه! باید از همون اول میشناختمت!
خواستم حرف بزنم که سیامک ادامه داد : تو به من گفتی دنبال بـ ـی افـ ـی! و بودنت توی اون روم یه اتفاق بوده! اما همین چند دقیقه پیش خودت داشتی همه چیز رو به طرف سـ ـکـ ـس میبردی!
.
..
حرف های سیامک کاملا درست بود! و این برای اولین باری بود که کسی من را به یک رابطه ســ ـکــ س محور متهم میکردم و با من چنین برخوردی را داشت! برای نتوانستم تحمل کنم و همانطور اشک هایم سرازیر شدند؛ در همین حین حرفهای سیامک را به طور مبهم میشنیدم اما کاملا متوجه شده بودم که اشتباه بزرگی را مرتکب شده بودم
راه بازگشتی نبود! خودم را خوار و ذلیل می دیدم و تصمیم گرفتم تا هر چه سریعتر آنجا را ترک کنم ، برای همین از همانطرف به پایین تخت رفتم و از روی آن بلند شدم که سیامک با ناراحتی گفت: کجا ؟ با همان حالت پاسخ دادم : دیگه نمیتونم اینجا بمونم باید برم!
سیامک از سر جایش بلند شد و به طرف من آمد و گفت : گریه کردی ؟
صورتم را از طرف سیامک به کناری برگرداندم اما سیامک این بار سئوالش را بلند تر پرسید و وقتی با جواب مثبت من روبه رو شد من را در بغلش گرفت، من هم که از گریه به هق هق افتاده بودم دوباره همه چیز را برای سیامک تعریف کردم
ادامه دارد
...
آکورد
میدونم تویی که اینجا رو میخونی و به من فحش میدی که چرا باید این لحظات خصوصی رو بنویسم!
شاکی میشی و حرف نمیزنی و فقط به چشمام نگاه میکنی! اونم نه بیشتر از چند ثانیه
باید بازم بهت بگم! من هنوزم همین بهبدم همین آشغالی که میبنی
درست به همین بی لیاقتی
همین

81 نظرات:

دخترخانم said...

سلام بهبد جان مردیم از انتظار آخیش ما پست جدید شمارو دیدیم عزیزم نمی دونم چرا بعد از هر پستی اینقدر خودتو فحش ولعنت میکنی میدونم نوشتن از خاطرات شخصی سخته اما تو راه رو شروع کردی یک تابوشکنی کردی دیگه اینقدر خودت رو عذاب نده تو قلمت محشره وتازه عفت کلام رو رعایت میکنی خیلی از وبلاگ ها هستن که خاطره نویسی میکنن وهمه چیز رو کامل شرح میدن اما شما خیلی زیبا توصیف میکنی باور کن یک فردی که فقط از طریق این نوشته ها شمارا دنبال میکنه نه تنها احساس بد نمیکنهبلکه همزاد پنداری هم میکنه همه ما نقاط سیاهی تو زندگیمون داریم هیچ کس خوب مطلق نیست

دخترخانم said...

راستی بهبد عزیز میدونم درخواست زیادی دارم اما لطف کن زودتر بازم پست بزار نزار باز دوماه دیگه آخه شما مثل سریال های تلویزیونی میزاری سر نقطه حساس قطع میکنی ما تو خماری می مونیم ایندفعه تقریبا دوماه نزاشتی باید جبران کنی زودتر بزاری بازم دمت گرم

Anonymous said...

بهبد من دوست دارم دستمالت بشم .فکر کنم موضوع درک کردی خواهش می کنم داغونم.آرش

بهبد said...

ممنونم دختر خانم
البته باید بگم اگه از خوانندگان قدیمی فالش بوده باشی حتما به این موضوع رسیده بودی که من عفت کلام رو رعایت نمیکنم!
به هر حال از بکار بردن یک سری کلامات ابایی ندارم ! اما سعی میکنم که به جا از اونها استفاده کنم.
در مورد تابو شکنی هم باید بگم که حق باشماست ! روزی که من شروع کردم به نوشتن فالش با همه اینها کنار اومدم! جالبه بدونی من سر همین فالش کتک هم خوردم ...
چشم در مور آپ کردن هم زود به روز میکنم اگه عمری باشه.

Anonymous said...

مگه سکس یه قسمت از زندگی نیست ؟ درسته که یه جزء کوچک از زندگیه اما وجودش لازمه . اگر ما هموها زیاد به سکس فکر می کنیم از محرومیت زیادیه که داشتیم، مگه اونهایی که از تعدد زوجات و متعه ( همون صیغه خودمون) دفاع می کنندسکس رو همه چیز نمی بینند؟ اونوقت ما اصلا نباید تو فکرش باشیم!

دخترخانم (کیمیا) said...

بهبد عزیز بله من خیلی وقته با فالش وابژکتیو همراه هستم(تو ابژکتیو با اسم یک دختر نظر میزارم) در مورد عفت کلام هم باید بگم که منظورم این بود که حداقل به جای خیلی از واژه ها واژه های مناسب جایگزین میکنی به هر حال وقتی داری خاطره می نویسی باید یک حداقلی رو مطرح کنی که خواننده سردرگم نشه جالبه حتی تو این رمان هام که تو کتاب فروشی ها است اگه نگاه کنی خیلی هاشون راحت صحبت میکنن

یک دختر said...

در ضمن می فهمم چه سختی هایی کشیدی اون هایی که به قول خودشون خیلی راست ومستقیم میرن هزار جور بدبختی دارن چه برسه به اینکه بخوای یک کار جدیدم بکنی ولی خیلی شجاعت می خواد تار عنکبوت های اطراف رو گسستن وحرف زدن من نمیدونم از کی کتک خوردین اگه دوست بوده لابد نمی خواسته شما اذیت بشین اگرم دشمن بوده که از حسودی ونفهمی این کارو کرده ولی اینو بدون هر فردی اگه بتونه برای آگاهی دیگران کاری انجام بده خیلی خوبه یکی مثل شما با قلمش یکی با شعرش یکی با فیلماش و...به قول خودت نوشتن این مطالب دلیل بر تائیدشون نیست ولی اینم بدون که با گذشته افراد نمیشه حال وآیندشون رو سنجید آینده رو بچسب گذشته رفته در ضمن تو هر کاری فقط به حس خودت اعتماد کن البته از تجربه های دیگرانم استفاده کن ولی هیچکی آدم رو بهتر از خودش نمیشناسه اونایی که گاهی بهت تهمت میزنن وآزارت میدن معلوم نیست اگه تو موقعیت تو باشن چیکار میکنن زیادی حرف زدم بازم ممنون داداش خوبم

Anonymous said...

بهبدی نمیدونی چقدر خوشحالم بازم نوشتی.اما چرا انقدر به خودت بدو بیراه میگی؟ دوستای تو دربارت این طوری فکر نمیکنن.

Anonymous said...

مثل همیشه عالیه! ادامه بده

این وبلاگ یه چیز خیلی خاص دیگه هم داره! این دختر خانوم کامنتاش واسه خودش یه وبلاگه!
2*1 که میگن همینه ها!

دخترخانم said...

ناشناس عزیز وبچه ها......... ببخشید من زیاد حرف زدم فقط دلم گرفت وقتی دیدم آقا بهبد اینجوری راجع به خودش حرف میزنه یکدفعه جو گیر شدم بازم معذرت اما کلا من خیلی حرف می زنم باید تحملم کنید

هادی said...

ببببببببببببببببببببببه به !!!کجایی بابا کشتی ما رو با دیر به دیر اومدنت!!!فکر کردم مردی!!!! اینقدر این زندگی لعنتی رو سخت نگیر! از این خود خوریات اعصابم خورد میشه!!!هی پسر من ازت یه بار چند سال پیش یه ایمیل گرفتم واسه همین احساس دوست بودن دارم!!!!!!!(چه زود پسر خاله شدیماا!)حالا.... هادی هستم از مشهد خواننده پروپا قرص!!
جون من رود به رود آپ کن نرو یه دفعه نمیر!!!!

Reza said...

Koni avazi to faghat aberoo har chi gay hast ro bordi.
to gay nisti ! koni hasti.

Anonymous said...

رضا جان لطفا هویت اصلی بهبد فاش کن .این پسره کونی هست

Anonymous said...

خانوم من منظوری نداشتم! خواستم فقط یه چیزی گفته باشم ببخشید!

Anonymous said...

بهبد عزیز لطفا بعضی از نظرات رو که توش توهین شده حذف کن منظورم نظرات این رضا است البته این دلیلش براینکه تو به آزادی بیان اعتقاد داری واز نظرات امثال اینا نمی ترسی

عماد said...

سلام بهبد عزیز
از این که یه بار دیگه کلمات قشنگت رو میخونم خیلی خوشحالم
خیلی دلم برات تنگ شده بود
دیگه داشتم نگرانت می شدم از بس دیر آپ کردی!!
ولی یه چیز خیلی ناراحتم میکنه، آخه چرا آخرشو در مورد خودت این جوری مینویسی؟

Anonymous said...

بهبد جان
چرا اینقدر این پا اون پا می کنی

Anonymous said...

سلام
امروز آخرين روز امتحاناتم بود.قبلا 3 پست پاياني بلاگت رو خونده بودم (عادت ندارم واسه خطاب كردن،ضمير جمع به كار ببرم.اين رو به حساب بي ادبي نذاري!).كشش موضوع و لحن روانت باعث شد به جاي چرخيدن توي كتاب فروشي ها و دنبال كتاب هاي كمتر استريتي(!) گشتن رو بي خيال شم و بشينم آرشيوت رو بخونم.جدا از همه چيز،تنها متني بود كه بدون اينكه احساس خستگي كنم تا آخر خوندمش!( اگه اين كامنت به ميل شباهت داره ببخشيد.چون اصولا قرار هست ميل باشه! پس لطفا منتشرش نكن.)
اول از همه دليل اينكه دارم نظر ميدم رو بگم.يه جورايي خودت اين اجازه رو با باز گذاشتن بخش نظرات دادي.گمان مي كنم از نظر من ناراحت نشي.
1-خوب و راحت مي نويسي.و مشخصا براي شروع نوشتنش اينرسي زيادي داري.اما خوب هر پارت رو تموم مي كني.
2-يه جورايي از خوندن بلاگت احساس درماندگي مي كنم.همزادپنداري نيست؛يه جور احساس (به نظر اطرافيان "احمقانه" ) كه مبني بر اينه كه چرا نمي تونم به كسي كه اينقدر بي آلايش و بي پناهه كمك كنم.يه كم آرمانگرايانه و شايد شعار مآبانه ست... اما خب.
3-نمي دونم اگه مجبور بودم لحظه اي با اين تايپ آدم هايي كه برخورد داشتي حتي صحبت كنم،لحظه ي بعد كدوممون زنده نبوديم.از اين جهت هم صبر و تحملتو تحسين مي كنم كه مي توني با شخصيت هايي مثل محمد،پدرت،مسعود و ... كنار بياي و هم شديدا گله مي كنم از اينكه دليلي واسه توضيح دادن و صبر به خرج دادن مي بيني.
3.5!-ممكنه اين حرف ناراحتت كنه،اما اين همه مخالفت و اپوزوسيون در اين اعتماد به نفس پاييني كه توي نوشته هات موج مي زنه و اون احساس احتمالي مازوخيستي كه شايد پيدا كرده بودي اساسي ترين نقش رو بازي مي كنه.متاسفم كه اينو مي گم،اما تنها احساسي كه خيلي قدرتمند ازش صحبت مي كردي غرور بود كه هميشه هم "بيجا" خطاب ميشد.غرور به هيچ عنوان بيجا نيست.اما به كار گيريش مهمه تا ظاهرشو درست جلوه بده.اگه غرور از اسر قدرت و اعتماد به نفس باشه،به نظر من بسيار پسنديده ست.چرا كه در ارائه ي تصوير از شخصيتت خيلي نقش بازي مي كنه.البته چيز ديگه اي نمي تونم بگم بده و واسه اطرافيانت برجسته ست(مثلا سيامك) برخورد انفعالي ت هست.اين تور ور خيلي جذاب مي كنه واسه كساني كه دوستت دارن،اما اگه جاي تو بودم،كمي اين ويژگي رو تعديل مي كردم و بيشتر به خودم تكيه مي كردم.
حدس اينكه عمده دليلي كه باعث شد بنويسم چيه سادست.سرزنش هاي بي دليل و اهانت هاي بي سر و ته به خودت تا شايد اينجوري اعلام موجوديت كني واسه كسي كه اهميتي نميده و اين خيلي منو عصبي مي كنه.
خيلي تلاش كردم حرف بد نزنم... نمي فهمم چه دليلي داره كه اين همه واسه خوش آمد ديگران و متقاعد كردنشون بخش ها و آكورد هاي جور و واجور اضافه ميكني.و البته دليل اين نا نفهمي رو مي دونم: من بر خلاف تو بسيار مغرورم و هيچ كس رو آدم حساب نمي كنم.اما به خودم اعتماد دارم.چون از وقتي به خودم اعتماد كردم،كار ها و تمايلاتم در تضاد نبودن.قبلا وقتي به من مي گفتن "از خود راضي" خيلي عصبي مي شدم و مدت ها در اين انديشه بودم كه چرا.اما الان اينو يه تمجيد به حساب مي يارم... و به اين دلايله كه درك نمي كنم چرا يه نفر با اين همه آزادي بايد هميشه در تلاش براي به دست آوردن دل ديگران باشه.
هر چند نيازي به گفتن نيست،اما من هم يه همجنسگرا هستم.هر چند در پوزيشن سكسي تو نيستم،اما مي دونم كساني كه تمايل به بات بودن دارن تا چه اندازه شكننده و حساس اند و همين دونستن باعث ميشه تجربياتي كه واسه تو شايد خيلي ساده تموم شدن(كه بعيد مي دونم)به چشم من خيلي غير انساني بيان.(برخورد پدرت با تو بارز ترين نمونهست.اميدوارم زياد بهت برنخورده باشه!
4-اين خيلي منو كفري مي كنه كه اين همه واسه آپديت كردن اينرسي و گير داري.و البته بي تفاوتي رو نبايد فراموش كرد(متاسفم كه اينو مي گم،اما اينكه خيلي راحت گوشي تلفنت رو جواب نمي دي باعث شد اين حدسو بزنم.)

gbg said...

یه نظر میدم اگه دیگران هم باهاش موافقن نظرشون رو بگن امیدوارم تأثیر داشته باشه:بیا یه برنامه معلوم و مشخص بزار مثلاً هر ماه روز 18 ماه که میشه وبلاگ رو آپدیت کن نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر،سر همون روز آپ کن.ضمنا دیگه هم به خودت حرف نزن همیشه یه حرفی رو بزن که بدرد بخوره حرف به خودت بزنی فقط به این درد میخوره که ما رو ناراحت کنی

Anonymous said...

مادر قحبه کونی ! مگه نگفتی زود به زود آپ میکنی پس چی شد !

Anonymous said...

بهبدجای توباشم ازلج این اشغال هفت هشت ماه اپ نمیکنم

یک دختر said...

آخه بیشعور تو که جرات نداری حتی با اسم خودت نظر بزاری وبا ناشناس نظر میزاری غلط میکنی فحش میدی این فحش لعنتی چیه تو دهن امثال تو آخه یکم شعور داشته باشین همون کسانی بدردتون می خورن که نظرات رو تائید بزارن واصلا نظرت رو منتشر نکنن حالا یکیم که پیدا میشه آدمه مظلوم گیر میارین هی فحش میدین لعنت به مرامتون

Anonymous said...

Vaghti behbod bekhodesh tohin mikone ye ashghale lashiam in ejazaro bekhodesh mide.behbod hezar bar behet goftam be olgoie man tohin nakon.

Anonymous said...

سلام بهبد جان خيلي مشتاق خوندن ادامه خاطراتت هستيم خيليا تورودرك ميكنن ازجمله من و دوستام

Anonymous said...

سلام . اجازه میخوام یه مطلبی رو عرض کنم . ما باید با یه واقعیتی کنار بیاییم و اون سرخوردگی از همین گی بودن به قول خودمون و همجنسباز بودن به قول دیگرونه ! این سرخودگی نه فقط دامنگیر گی های ایرانیه (با شرایطی که دارن) بلکه دامنگیر همه گی های دنیاست . البته برای ما کمی بیشتره ! بیایید کلاه خودمونو قاضی کنیم ! فکر نمیکنین که هر چیزی که از حالت طبیعیه خودش خارج بشه دچار مشکل نمیشه ؟ (این موضوع مستلزم کمی اندیشه و تامله)

Anonymous said...

قضیه کتک خوردنت رو تعریف کن
اگه به دلیل تنبلی توی آپ کردن باشه که حقت بوده نوش جونت

teravat said...

بهبدجان سلام از حضوردوباره شما بسیار خرسندم.

سعید said...

سلام بهبد
سعیدم
حیف پسری مثل تو که این بلاها سرت بیاد
باید بیایی ببینم بهار خنده هاتو
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هام
غصه معنایی ندارد تا تو میخندی برایم

خیلی دوستت دارم

Unknown Unbeknown said...

کارمون در اومده بازم باید ناز اینو بکشیم!
من با اون دوستمون که چند کامنت بالاتر پیشنهاد داده بود مثلا 18 هر ماه آپ کنی خیلی موافقم
بیا برنامه تعیین کن مثلا هر 18 ماه یه بار آپ کن! :))
با اجازه دوستان شروع میکنم:
بهبد جان (این "بهبد جان" کامنتا کشته منو :) ) کجایی؟ زودتر آپ کن!

Anonymous said...

بهبد میشه بگی کی اپ میکنی؟؟/؟؟

Unknown Unbeknown said...

آقا وقت کردی بهار خنده هاتو نشون سعید خان (دو کامنت بالاتر) بده!
آخه نوشته خیلی دوستت داره :))

فیلیسی.. said...

من واقعاً متاسفم که بعضی از کامنتهایی که نویسنده هاش مشتی آدم معلوم الحال و بیمار هستن حذف نمیشه.بهتره تجدید نظر کنی بهبد جون.

بهبد said...

باور کنید که هر بار میام آپ کنم نمیتونم به اکانتم دسترسی داشته باشم ، متاسفانه امکان دسترسی شخصیم هم به نت فعلا به دلیل مشکلات نت کمه.
ولی چشم

یک دختر(کیمیا said...

بهبد جان سلام خسته نباشید می دونم چقدر آپ کردن سخته من که خودم فقط میام یک وبلاگت رو نگاه میکنم ونظرات رو میخونم پدرم در میاد تا وصل بشم وسرعت اینقدر پایینه که دیوونه میشم اما هروقت موفق شدی حداقل دو سه قسمت رو بزار که اینقدر غرغر مارو نشنوی بازم ممنون

gbg said...

داداشی سلام از وقتی دیر داری آپ میکنی من شدم خواننده پیام های نظرات و وقتی که میبینم اسم خودت تو قسمت نظرات هست و یه نظر کوچولو ازت میبینم خییییلی خوشحال میشم مواظب خودت باشو زود آپ کن و زیاد بنویس

Unknown Unbeknown said...

مدتیه ورود به اکانت های google با مشکل مواجهه، دوستانی که از Gmail استفاده میکنن احتمالا واسشون ملموس بوده
از اونجایی که blog spot (دقیقتر blogger) یکی از سرویسهاس وابسته به google هست، ورود و استفاده از اون مشکل شده
یعنی با گیرنده های خود ور نروید ایراد از فرستنده است
میگن قراره بر طرف بشه :)

اما فکر نمیکنم دیر به دیر آپ شدن این بلاگ ربطی به اینا داشته باشه
تنبل خان همیشه یه بهانه ای پیدا میکنه

Anonymous said...

سلام ای ول همیشه یه بهانه برا آپ نکردن

يك دختر said...

سلام بهبد عزيز ميدونم سخته اما لطف كن بنويس بي صبرانه منتظر بقيه خاطرات هستم باي

Anonymous said...

بهبد جون کجایی پس ؟؟؟؟!!!!!

kami said...

salam dadash
baba mordim az bas umadim didim up nakardi
mesle in GBOY to dige ma ro
ito kaf nazar
zood up kon
damet garm

Anonymous said...

بیکاری هم برای ما شده یه معضل !!! خدا به دادمون برسه !

sodi hastam dige said...

ما رو کشتی تا یه ا÷ کردی
حالا هم باز قصدت همینههههههههههههه؟
بهبد جان خوب ا÷ کن دیگه
مردم بس اومدم و ضایع شدم
یه کاری میکنی که واسه ا÷ بعدیت مجبورم از اول بخونم تا یادم بیاددددددددد
منتظریماااااااااااااا نشه سال اینده خوب؟

Anonymous said...

پسرخوب حداقل تا عید آپ کن بابا آخه چقدر انتظار بکشیم مردیم خوب بابا آپ کننننننننننننننننننننننننننننننن

Anonymous said...

پسرخوب حداقل تا عید آپ کن بابا آخه چقدر انتظار بکشیم مردیم خوب بابا آپ کننننننننننننننننننننننننننننننن

soooooodi said...

baba in namardieeeeeeeeeee
cheghad mikhay sare karemon bezari
ah
bia up kon dige
boro ye kafi neti
jaiii
cheghad biaiiim azat khahesh konim
hale adamo migiriaaaaaaaaa

Anonymous said...

باید فقط بکنیش جوری که پاره بشه .خودش میدونه یه بار همین جوری کردمش

Anonymous said...

بهبدی جون،خوشمل،آپ کن دیگه

Anonymous said...

سلام
خیلی خوب شد که با این وبلاگ و این مطالب آشنا شدم .
خیلی برام جالبا و تاحدودی از فشارهای روحیم کاسته شده.
من در دوران تنهایی سختی گیر کردم و میشه گفت که مثل شخصیت همین داستان یک گی هستم تو یه شهر کوچیک و سنتی و همه منو میشناسن . خیلی وقته به هویت خودم پی بردم ولی هیچکس بجز خودم از اون خبر نداره
امیدوارم هیچکس تو این دنیا تنها نمونه
بدرود

دخترخانم (کیمیا said...

بهبد جان چرا برای نظرات تائید نمیزاری به خدا هروقت میام نظر بعضی آدمای مزخرف رو میخونم اعصابم داغون میشه ببین آقای ناشناس همین آدمایی مثل تو بودن که گذشته بهبد اینهمه خاطرات تلخ شده باورکن وقتی اینجارو میخونم از اینهمه تلخی دلم میگیره واقعا که (منتظر بقیه خاطراتت هستم داداش گلم

Anonymous said...

اگر مشکلی هست که نمی تونی آپ کنی بگو

Anonymous said...

http://koloftvaderaz.blogspot.com/
این وبلاگ رو هم یه نگاه بیندازید داستانهای گی خوبی داره
http://koloftvaderaz.blogspot.com/

نقطه چين ها. . . said...

ajab dastani..vali badish ine ke edame darad ro akharesh neveshti va man doos daram bedunam akharesh chi mishe dige :-D

pariya said...

سلام.
من قبلا هم می خوندم نوشتهاتون رو اما یه مدت انگار جلوش گرفته شد(وبلاگها)
می دونی خیلی خوب حست می کنم.نمی دونم چرا اما با ناراحتیت واقعا ناراحت میشم.
امیدوارم زودتر آپ کنی

gbg said...

سلام داداش بهبد بیا آخرین پست سال 88 رو هم بنویس اگه این وبلاگت مشکل داره چرا جای دیگه این وبلاگ رو ادامه نمیدی؟میتونی به محض اینکه مشکل وبلاگ حل بشه مطالب رو اینجا هم بزاری.گاهی خودت هم یه پیام میدادی اون رو هم دیگه نمیدی نمیدونی ما با اون پیامهای نیم خطیت هم راضی میشدیم و قانع بودیم

Anonymous said...

سلام بهبذ عزیز یعنی عیدی هم بهمون نمیدی .عیدی آپ کن آرش

پریا said...

سلام.چرا نمیای آپ کنی بهبد جان.قدم من سنگین بود؟

Anonymous said...

سلام عیدی می خوام عیدیم هم آپ کردن هست .یادت نره بی وفا

فرهاد said...

آغاز سال نو و دمیدن بهار خجسته باد. شاد باشی و تندرست. پیروز باشی و کامروا.

احسان said...

سلام
عیدت مبارک باشه آقا بهبد
امیدوارم توی این سال جدید کمی پشت کار بیشتری داشته باشید و دست از تنبلی بردارید و زودتر پست های جدیدتون را بگذارید

هرمزد said...

سلام بهبد

می دونم که حالت خوبه و همین مهمه

برات سال خوبی آرزو می کنم

فقط خاطرات نیستند که با ما مب مانند

باور کن
زندگی همین امروزه

همین امروز

امروز رو زندگی کن

kami said...

سلام داداش
سال نو شد تو هنوز این وبلاگتو نه یه صفا دادی نه پست جدید گذاشتی
بابا این ملتو اینقدر نذار تو خماری
عیدی بده
سال نو ی همه مبارک

Anonymous said...

salam duste aziz.man gasde tohin be shoma roo nadaram.vali behtar nist ke masaele shaksit ro be in vazehi tu didi nazari?miduni ke kheiliha janbe nadaran

pesare02 said...

chera hame gay ha daran khodeshon ro fohsh midan?

هادی said...

بهبد جان ای تو روحت....! اینجا هم مث صف نون کوپنی باید تو صف واستیم؟!یه سلام بنوویس و بررو تا بدونیم زنده هستی!!!مردیم از بس اومدیم اینجا و کنف شدیم داداش گلم

Anonymous said...

آپ کن دیگه .خواهش میکنم

Anonymous said...

سلام بهبد عزیزم

برات سال خوب و خوشی رو ارزو می کنم

قربانت مجتبی(kachal_t)

مجتبی (kachal_t) said...

سلام بهبد عزیزم

برات سال خوب و خوشی ر ارزو می کنم

قربانت

kami said...

سلام داداش
بابا گفتیم در سال جدید ، سال همت مضاعف دیگه ما رو تو کف نمی ذاری
ولی مثل اینکه به جای همت تو مدت خماری ما مضاعف شده
آآآآآآآآآآآآآاپ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پپ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پپ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ پپ پ پ پ پ پ
کن دیگه
خسته شدیم م م م م م م م م

محمد said...

درود بر بهبد عزیز
ماجرای جالبی بود که با قلم تو زیباتر و جالب تر هم شده.
چرا اینقدر ناسزا!!!
راستی خوشحال میشم اگه سری به ضمیر پنهان من هم بزنی و در صورت تمایل تبادل لینک داشته باشیم.

عماد said...

سلام بهبد عزیزم
خیلی دلم تنگه
خیلی داغونم
این جا دارم میپوسم
می خوام...

عماد said...

سلام بهبد عزیزم
خیلی دلم تنگه
می خوام ....

من! said...

الان نکنه آپ نمی کنی به خاطر اینه که اون که تو آکورد رضاست و شاکی می شه که از لحظات خصوصی می نویسی و اینا؟

Anonymous said...

کجایی بهبد؟؟؟؟؟ حداقل یه خبری از خودت به ما بده

Anonymous said...

سلام
میخام بگم همینجوری ازت خوشم میاد.
مواظب خودت باش.
mahyar374@gmail.com

عماد said...

سلام
وقتی میومدم و میدیدم که آپ کردی بعد خوندن و حال کردن با نوشته هات به خودم میگفتم ای کاش برای لحظاتی کنارت بودم و میدیدمت، برام حرف میزدی و صدات رو می شنیدم،تا از دلتنگی در بیام
تو که رفتی و ...
الان فقط هر از گاهی بیا
فدات

Anonymous said...

یک نفر یدا بشه وهویت واقعی بهبد فاش کنه . اسمش بابک هست

رضا said...

بهبد یا بابک یک کونی بزرگه که با وبلاگ هایی که داره مشتری جمع میکنه. ایدیش هم کسی خواست بگه تا من بذارم تلفنش هم دارم

علی said...

سلام !

همین الان متوجه شدم که یک سری مادر ک.و.ن.ی ! که مادرشون از ک.و.ن حامله شده و این موجودات ریده شدن ! توی این بلاگ کامنت هایی گذاشتن که در شأن مادر و پدرشون بوده ! (البته اگه بدونن مادر و پدرشون کی بوده)

خواستم بگم که دنیای مجازی جای خوبی برای کُری خوندن و ک-س و ک-و-ن هوا کردنه !

آخه حروم زاده ها شما وقتی از چیزی اطلاع ندارین چرا پشت سر کسی حرف میزنین ؟ چرا شخصیتی که خودتون دارین رو به شخص دیگه ای نسبت میدین ؟ توی بچگی زیاد گائیده شدین که حالا اینجوری دارین خودتون رو خالی میکنین ؟

حداقل سعی کنید اَدای انسان بودن رو در بیارین !

ریدم به این همه ادعایی که دارین ! هیچی هم نیستین ! در حد یه قطره … هم نیستین و این همه ادعاتون میشه…

بخونین و برینین به خودتون

===========

عذرخواهی از بهبد عزیز و تمام خواننده های محترم بخاطر بی ادبی بنده

===========

من هم رضا رو میشناسم و هم بهبد رو ! خانواده و اعتبار این دو عزیز به حدی بالاست که این وصله ها بهشون نمیچسبه ! حواستون باشه چه گهی میخورین ! اسیدی نباشه که ک.و.ن.ت.و.ن پارست !

===========

وقت کنم سر میزنم ببینم چه خبره…

===========

بهبد یه تائید برای کامنت ها بذار !

===========

:|

علی said...

سلام !

همین الان متوجه شدم که یک سری مادر ک.و.ن.ی ! که مادرشون از ک.و.ن حامله شده و این موجودات ریده شدن ! توی این بلاگ کامنت هایی گذاشتن که در شأن مادر و پدرشون بوده ! (البته اگه بدونن مادر و پدرشون کی بوده)

خواستم بگم که دنیای مجازی جای خوبی برای کُری خوندن و ک-س و ک-و-ن هوا کردنه !

آخه حروم زاده ها شما وقتی از چیزی اطلاع ندارین چرا پشت سر کسی حرف میزنین ؟ چرا شخصیتی که خودتون دارین رو به شخص دیگه ای نسبت میدین ؟ توی بچگی زیاد گائیده شدین که حالا اینجوری دارین خودتون رو خالی میکنین ؟

حداقل سعی کنید اَدای انسان بودن رو در بیارین !

ریدم به این همه ادعایی که دارین ! هیچی هم نیستین ! در حد یه قطره … هم نیستین و این همه ادعاتون میشه…

بخونین و برینین به خودتون

===========

عذرخواهی از بهبد عزیز و تمام خواننده های محترم بخاطر بی ادبی بنده

===========

من هم رضا رو میشناسم و هم بهبد رو ! خانواده و اعتبار این دو عزیز به حدی بالاست که این وصله ها بهشون نمیچسبه ! حواستون باشه چه گهی میخورین ! اسیدی نباشه که ک.و.ن.ت.و.ن پارست !

===========

وقت کنم سر میزنم ببینم چه خبره…

===========

بهبد یه تائید برای کامنت ها بذار !

===========

شایان said...

مرسی! چه داستان گویی خوبی.
همه ما نیاز هایی داریم که یک روز پاهامون براش سست میشه. پس بهتره وقتی تنها هستیم، کسی رو برای ارضا نیاز های جنسی پیدا کنیم که از کسی گدایی س/ک/س نکنیم.
شک نکن که هیچ پسر گی در ایران نیست که یک روز پشت به آلت نکرده باشه!
حتما ادامه بده و این بلاگ رو آپ کن

نقطه چين ها. . . said...

..شاید بی نقص ترین و روان ترین پستی بود که تو این مدت توی وبلاگ ها خوندم..ساده بود و بدون کلیشه و حاشیه حرف دلتو بیان میکرد!...
دقیقا نمیتونم راجع به شخصیت ها قضاوت کنم..اما همیشه چنین نگاهی توی رابطه مخصوصا روزهای اول هست که نکنه طرف مقابل اونو فقط برای سکس بخواد!!..بهرحال سوتفاهم ممکنه پیش بیاد که به مرور وقتی دو طرف همو شناختن برطرف میشه و فراتر از سکس بدنی به به سکس روحی تبدیل میشه!..منتظر ادامه ماجرا هستم... :-)

یوسف