از در اتاق خواب به سمت داخل رفتم و روی لبه تخت نشستم! سیامک هم پشت سر من وارد اتاق شد و لیوانش را روی میز کامیپوتر گذاشت و سپس صندلی را کنار کشید و به من نگاه کرد! برای یک لحظه تمام خاطرات مرتبه آخر در ذهنم تداعی شد، اما با صدای سیامک به خودم آمدم که گفت: بهبد با تو هستم ها! پی سی رو روشن کنم یا لبتاپ ؟
با تعجب به سیامک نگاه کردم و پرسیدم: اون آهنگ ها روی کدومه؟
سیامک که هنوز میخندید گفت: گفتم امروز کلا گیجی! روی هر دوتاست
پاسخ دادم: گیج؟
سیامک پی سی را روشن کرد و گفت: فکر میکنم با این راحت تر باشی، تو درایو موزیک هست، تا تو پیداش کنی من برم یه کم میوه بیارم!
...
پس از رفتن سیامک، از سرجایم بلند شدم، سپس به همان محلی رفتم که آخرین مرتبه کنار سیامک دراز کشیده بودم! چه قدردر تنهایی هایم از آن مرور صحنه پشیمان می شدم و چه دفعاتی بود که در اوج شـ ـهوت آرزو میکردم تا بیشتر از آن با سیامک پیش رفته بودم!
دستم را روی بالشت سیامک گذاشتم! با اینکه دمای آن تقریبا با محیط یکی بود اما حس میکردم که گرم است! سپس به پشت در نگاه کردم که یک شلوار جین قهوه ایی رنگ با یک تی شرت هم رنگش آویزان بود؛ بی اختیار به طرف در رفتم و به شلوار نگاه کردم! با خودم گفتم چه قدر سیامک نسبت به من بزرگتره!
سپس به تی شرتش دستی کشیدم و به آرامی آن را بو کردم ، بوی ملایم عرق مردانه همراه با عطر میداد
درست در همین موقع سیامک وارد اتاق شد! نگاهی به من انداخت که گوشه تی شرتش در دستم بود ، سپس لبخندی زد و گفت: اینها لباس کار هستن! حالا بیا یه چیزی بخوریم و سی دی هات رو رایت کنیم !
...
پشت پی سی سیامک نشستم، و او هم روی صندلی کوتاهی در کنار من نشست؛ سپس با راهنمایی او به درایوی رفتم که آهنگ های مورد علاقه من در آن قرار داشت، و پس از دستور رایت و گذاشتن سی دی منتظر شدم تا عملیات به انجام برسد!
سیامک در تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت! تا اینکه بالاخره به بهانه خوردن میوه شروع به صحبت کردن نمود و گفت: یه لطف میکنی ببینی چرا یاهو مسنجر این سیستم باز نمیشه !؟
من هم که همیشه عادت دارم که برای شنیدن صحبت های مخاطبم، به او نگاه کنم؛ این بار با نگاه کردن به سیامک که درست در فاصله کمتر از یک متری من نشسته بود، ناگهان یاد آن روزی افتادم که کنار او در تختش دراز کشیده بودم و بی اختیار تمرکزم را از دست دادم، اما سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و بگویم : باشه چشم! و بلافاصله مشغول رفع عیب شدم و خوشبختانه کمتر از چند دقیقه مشکل موجود برطرف شد و سی دی هم رایت شد
...
پس از بیرون آوردن سی دی ، از سر جایم بلند شدم و به سیامک گفتم: من کارم تموم شد!
سیامک با تعجب نگاهی کرد و گفت: خب خوبه حالا بشین میوه ات رو بخور
من نیز صندلی را عقب دادم و گفتم: نه! شما اینجا بشین من روی تخت میشینم
سیامک لبخندی زد و گفت باشه و از سر جایش بلند شد! برای یک لحظه من و سیامک به طور همزمان ایستاده بودیم و در فاصله کمتر از چند متر قرار گرفتیم ، من حسابی هول و دستپاچه شدم اما سیامک که متوجه موضوع شده بود آرام و بی حرکت ایستاد و از من خواست تا روی تخت بنشینم، من هم همین کار را کردم سپس سیامک ظرف میوه را به طرف من آورد و روی تخت گذاشت و گفت: منم میتونم اینجا بشینم !؟ از سئوال سیامک تعجب کردم اما خیلی خوب حدس میزدم که متوجه تغییر رفتار من شده است ، برای خیلی آرام و ریلکس گفتم : اجازه میخواد اینجا نشستن ؟
سیامک با خنده گفت: نه نمیخواد و سپس یکی از میوه ها را برداشت و گفت : تو که نمیخوری خودم برات پوست میگیرم! دیگه باید حتما بخوری! به سیامک نگاهی کردم و خندیدم! او نیز به من نگاه کرد و سپس سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: میدونستی خیلی شیطونی !؟
خودم را به نادانی زدم و سعی کردم با تعجب تمام بگویم : من ؟
سیامک خندید و گفت : آره! تو با اون چشمای شیطونت ، باعث شدی که از وقتی دیدمت یه جور علاقه ایی نسبت به تو پیدا کنم که نمیتونم انکارش کنم!
با شنیدن این جملات کمی ترسیدم و گفتم: به جون خودم قصد بدی ندارم از نگاه کردن ها!
سیامک این بار جدی تر شد و سپس میوه ایی که در دستش بود در بشقاب گذاشت و جلوتر آمد و شانه های من را گرفت و فشار داد و گفت: میدونم خود خواهیه! میخوایی با هم باشیم!؟
برای یک لحظه تمام وجودم سرد شد! هنوز از شوک تغییر حالت ناگهانی سیامک خودم را جمع جور نکرده بودم که با یک پیشنهاد جدی مواجه بودم، سرم را پایین انداختم چون نمیخواستم در چشمان سیامک نگاه کنم و گفتم: راستش! اما نتوانستم ادامه بدهم سیامک شانه های من را رها کرد و گفت: میدونم که جا خوردی از پیشنهادم! ولی میتونی روش فکر کنی
...
از سر جایم بلند شدم! سیامک یک قاچ از میوه را سر چاقو زد و به طرف من گرفت: من هم آن را کشیدم و گفتم: ممنونم من دیگه باید برم! سیامک نگاهی به ساعت دیواری اتاقش کرد و گفت: هنوز کار من باهات تموم نشده!
یک لحظه پاهایم سست شد و روی تخت نشستم! سیامک بشقاب ها را از روی تخت جمع کرد و سپس همه میوه هایی را که برای من پوست کنده بود با بشقاب به دست من داد و گفت: نرم افزار شرکت که یک نسخه اش روی لبتاپه مدتیه که خرابه! لطفا یه نگاهی بهش بکن چون خیلی نیازش داریم!
نمیتوانستم نسبت به محبت های سیامک بی تفاوت باشم! برای همین بدون گفتن چیزی از سر جایم بلند شدم و سپس به پشت میز کامپیوتر رفتم و لب تاپ را به سمت خودم کشیدم و آن را روشن کردم ، سیامک هم از سر جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت!
...
در تمام مدتی که سیامک در آشپزخانه مشغول بود ، به صفحه نمایش خیره شده بودم و به پیشنهاد او فکر میکردم! سیامک پسر خوبی بود و یک مرد کامل محسوب میشد! اما هنوز خیلی چیزها برای دانستن از او نیاز بود و مهمتر از همه اختلاف سنی حدود پانزده ساله بین ما بود که گاها پروسه فکر کردن به او را مختل می نمود! اما حس میکردم که مامن امنی برای آشفتگی های رومزه من محسوب می شود و از طرفی میترسیدم که با شنیدن پاسخ منفی، رفتارش نسبت به من عوض شود! از طرفی شدیدا به سـ ـکـ ـس نیاز داشتم و تصور میکردم که او فقط بتواند من را در جایگاه یک تـ ـاپ ارضا کند و قطعا با سیامک شدن تمام تمایلات من را در پوزشن متضادش سرکوب میکرد!
با این تصورات دست و پنجه نرم میکردم که سیامک وارد اتاق شد و روی تخت نشست و گفت: مشکل اصلی این نرم افزار اینه که بانک هاش آپدیت نمیشن !
پشت سرم را نگاه کردم ، سیامک با دیدن چهره متعجب من گفت: چیه انگاری خیلی از پیشنهادم تعجب کردی؟ مقصر خودتی که دوست داشتنی هستی! به من مربوطی نیست!
سپس برای چند لحظه حرفی نزد و ادامه داد: یه آرزو بود، سخت نگیر و فراموشش کن!
از سر جایم بلند شدم و سپس از سیامک سی دی نصب نرم افزار را خواستم! او نیز سی دی را به من داد و دوباره روی تختش دراز کشید! هنوز سر جایم ننشسته بودم که برای یک لحظه چشمم به سیامک افتاد که روی تختش خوابیده بود و چشمانش را بسته بود! سی دی را درون سی دی رام گذاشتم و با اجرای ست آپ ، سیستم را که مشغول نصب نرم افزار بود به حال خودش رها کردم و به کنار سیامک رفتم و روی تخت نشستم!
سیامک همچنان چشمانش را بسته بود و با دیدن من چشمانش را باز کرد ، برای یک لحظه احساس کردم که چشمان سیامک پر از اشک هستند، بی اختیار جلو رفتم و دستم را روی صورت سیامک گذاشتم و سپس صورتم را جلو بردم و گونه هایش را بوسیدم! برای یک لحظه بوی خوبی را احساس کردم که حتما مربوط به آفترشیو سیامک بود
سیامک از حرکت من جا خورد ، و سپس دستش را روی بازو من گذاشت و فشار داد! کمی به سمت سیامک خم شدم و او برای یک لحظه تصور کرد که قصد دارم کنارش بخوابم! و من را به سمت خودش کشید ، من هم که از این حرکت او بی میل نبودم کنار سیامک دراز کشیدم!
یکی از دستانش را که دور بازوی من بود، پشت شانه هایم گذاشت و نیمه تنه بالای من را روی خودش کشید ، در همین لحظه سعی کردم تا حد امکان پایین تنه ام را از سیامک دور نگه دارم ، سپس سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت: عزیزم تو مجبور نیستی به من جواب مثبت بدی! من یه پیشنهاد دادم که فکر میکنم با توجه به اختلاف ماها خیلی غیر منطقیه ! و سپس ادامه داد : من برای یه چیزی خیلی ناراحتم و احساس خطر میکنم و اونم اینه که پسری به خوبی تو چرا باید توی اون روم ها حاضر بشه خودش رو بفروشه!
...
حرفی برای گفتن نداشتم، و سکوت را ترجیح دادم! چشمانم را بسته بودم و به صدای سیامک که درست از چند سانتی متری گوشم می آمد دقت میکردم! هنوز همان بوی خوب و ملایم آفترشیو می آمد ، حس خوبی داشتم از اینکه یک نفر این همه در برابر من احساس مسئولیت میکند!
برای همین دستانم را روی سینه سیامک گذاشتم و به آرامی اطراف بدنش بردم و برای اینکه بهتر او را لمس و حس کنم سینه ام را به او فشار دادم! سیامک شروع به ناز کردن من نمود و برای یک لحظه دستش را در موهای من کرد که همان حرکت او ،من را برای یک لحظه داغ کرد!
کم کم متوجه شدم که اگر همین طور پیش برود قطعا تحریک خواهم شد! و برای همین کمی دستانم را بالا آوردم تا سیامک حس کند که می خواهم از او جدا شوم!
در یک فرصت مناسب سرم را از روی سینه سیامک برداشتم! اما به گرمای لذت بخشش عادت کرده بودم و سیامک که متوجه شده بود جدا شدن من علتی دارد با زیرکی پرسید:چیزی شد که بلند شدی؟ زبانم بند آمده بود، آب دهانم را قورت دادم و گفتم : آره! دارم توی یه مود بد میرم!
سیامک خندید و گفت:باشه عیبی نداره پس بیا کنار من بخواب؛ باهات هم کاری ندارم! و سپس دستش را باز کرد و من روی بازوی او خوابیدم! سعی کردم فاصله ام را با سیامک حفظ کنم و او نیز آرام و بی حرکت مشغول صحبت کردن بود! یک لحظه جا به جا شد و من از ترس اینکه پایین تنه ام به او بخورد و متوجه تحریک من بشود ، با حرکت کردن او از سرجایم پریدم! سیامک که از واکنش من به خنده افتاده بود ، به شوخی گفت:عیبی نداره این دفعه باهات کاری ندارم! ولی میترسم تو با من کاری داشته باشی!
یک لحظه کلافه شدم و برای اینکه سیامک خیال بدی نکند ، به او گفتم یه کم دیگه اینجا میخوابم آروم که شدم میرم ! سیامک با تعجب پرسید ناراحت شدی؟ و من پاسخ دادم : نه اصلا !
پشتم را به سیامک کردم! چند لحظه گذشت و هنوز به حالت عادی باز نگشته بودم که دستان سیامک را روی بازوی ام حس کردم! و بعد از چند لحظه گرمای بدن سیامک را حس میکردم که پشت سر من خوابیده است! کمی به عقب رفتم ، سیامک که متوجه رضایت من شده بود بدون اینکه پایین تنه اش به من بخورد ، ّبه آرامی من را در آغوش گرفت و گفت: ببین از خودته ؟
خندیدم و گفتم: خب آره! ولی خب نه!
سیامک گفت: خودت هم میدونی چی میخوایی؟
خندیدم وگفتم : هیچی نمیخوام !
سیامک از روی تخت بلند شد و پشت سر من نشست و گفت: رو به پایین دراز بکش تا بهت بگم!
با تعجب به سیامک نگاه کردم! سیامک که لبخندش محو نمیشد ، با مهربانی گفت: کاریت ندارم نترس! میخوام یه ماساژ چینی بهت بدم تا مودت عوض بشه!
...
ادامه دارد
با تعجب به سیامک نگاه کردم و پرسیدم: اون آهنگ ها روی کدومه؟
سیامک که هنوز میخندید گفت: گفتم امروز کلا گیجی! روی هر دوتاست
پاسخ دادم: گیج؟
سیامک پی سی را روشن کرد و گفت: فکر میکنم با این راحت تر باشی، تو درایو موزیک هست، تا تو پیداش کنی من برم یه کم میوه بیارم!
...
پس از رفتن سیامک، از سرجایم بلند شدم، سپس به همان محلی رفتم که آخرین مرتبه کنار سیامک دراز کشیده بودم! چه قدردر تنهایی هایم از آن مرور صحنه پشیمان می شدم و چه دفعاتی بود که در اوج شـ ـهوت آرزو میکردم تا بیشتر از آن با سیامک پیش رفته بودم!
دستم را روی بالشت سیامک گذاشتم! با اینکه دمای آن تقریبا با محیط یکی بود اما حس میکردم که گرم است! سپس به پشت در نگاه کردم که یک شلوار جین قهوه ایی رنگ با یک تی شرت هم رنگش آویزان بود؛ بی اختیار به طرف در رفتم و به شلوار نگاه کردم! با خودم گفتم چه قدر سیامک نسبت به من بزرگتره!
سپس به تی شرتش دستی کشیدم و به آرامی آن را بو کردم ، بوی ملایم عرق مردانه همراه با عطر میداد
درست در همین موقع سیامک وارد اتاق شد! نگاهی به من انداخت که گوشه تی شرتش در دستم بود ، سپس لبخندی زد و گفت: اینها لباس کار هستن! حالا بیا یه چیزی بخوریم و سی دی هات رو رایت کنیم !
...
پشت پی سی سیامک نشستم، و او هم روی صندلی کوتاهی در کنار من نشست؛ سپس با راهنمایی او به درایوی رفتم که آهنگ های مورد علاقه من در آن قرار داشت، و پس از دستور رایت و گذاشتن سی دی منتظر شدم تا عملیات به انجام برسد!
سیامک در تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت! تا اینکه بالاخره به بهانه خوردن میوه شروع به صحبت کردن نمود و گفت: یه لطف میکنی ببینی چرا یاهو مسنجر این سیستم باز نمیشه !؟
من هم که همیشه عادت دارم که برای شنیدن صحبت های مخاطبم، به او نگاه کنم؛ این بار با نگاه کردن به سیامک که درست در فاصله کمتر از یک متری من نشسته بود، ناگهان یاد آن روزی افتادم که کنار او در تختش دراز کشیده بودم و بی اختیار تمرکزم را از دست دادم، اما سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و بگویم : باشه چشم! و بلافاصله مشغول رفع عیب شدم و خوشبختانه کمتر از چند دقیقه مشکل موجود برطرف شد و سی دی هم رایت شد
...
پس از بیرون آوردن سی دی ، از سر جایم بلند شدم و به سیامک گفتم: من کارم تموم شد!
سیامک با تعجب نگاهی کرد و گفت: خب خوبه حالا بشین میوه ات رو بخور
من نیز صندلی را عقب دادم و گفتم: نه! شما اینجا بشین من روی تخت میشینم
سیامک لبخندی زد و گفت باشه و از سر جایش بلند شد! برای یک لحظه من و سیامک به طور همزمان ایستاده بودیم و در فاصله کمتر از چند متر قرار گرفتیم ، من حسابی هول و دستپاچه شدم اما سیامک که متوجه موضوع شده بود آرام و بی حرکت ایستاد و از من خواست تا روی تخت بنشینم، من هم همین کار را کردم سپس سیامک ظرف میوه را به طرف من آورد و روی تخت گذاشت و گفت: منم میتونم اینجا بشینم !؟ از سئوال سیامک تعجب کردم اما خیلی خوب حدس میزدم که متوجه تغییر رفتار من شده است ، برای خیلی آرام و ریلکس گفتم : اجازه میخواد اینجا نشستن ؟
سیامک با خنده گفت: نه نمیخواد و سپس یکی از میوه ها را برداشت و گفت : تو که نمیخوری خودم برات پوست میگیرم! دیگه باید حتما بخوری! به سیامک نگاهی کردم و خندیدم! او نیز به من نگاه کرد و سپس سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: میدونستی خیلی شیطونی !؟
خودم را به نادانی زدم و سعی کردم با تعجب تمام بگویم : من ؟
سیامک خندید و گفت : آره! تو با اون چشمای شیطونت ، باعث شدی که از وقتی دیدمت یه جور علاقه ایی نسبت به تو پیدا کنم که نمیتونم انکارش کنم!
با شنیدن این جملات کمی ترسیدم و گفتم: به جون خودم قصد بدی ندارم از نگاه کردن ها!
سیامک این بار جدی تر شد و سپس میوه ایی که در دستش بود در بشقاب گذاشت و جلوتر آمد و شانه های من را گرفت و فشار داد و گفت: میدونم خود خواهیه! میخوایی با هم باشیم!؟
برای یک لحظه تمام وجودم سرد شد! هنوز از شوک تغییر حالت ناگهانی سیامک خودم را جمع جور نکرده بودم که با یک پیشنهاد جدی مواجه بودم، سرم را پایین انداختم چون نمیخواستم در چشمان سیامک نگاه کنم و گفتم: راستش! اما نتوانستم ادامه بدهم سیامک شانه های من را رها کرد و گفت: میدونم که جا خوردی از پیشنهادم! ولی میتونی روش فکر کنی
...
از سر جایم بلند شدم! سیامک یک قاچ از میوه را سر چاقو زد و به طرف من گرفت: من هم آن را کشیدم و گفتم: ممنونم من دیگه باید برم! سیامک نگاهی به ساعت دیواری اتاقش کرد و گفت: هنوز کار من باهات تموم نشده!
یک لحظه پاهایم سست شد و روی تخت نشستم! سیامک بشقاب ها را از روی تخت جمع کرد و سپس همه میوه هایی را که برای من پوست کنده بود با بشقاب به دست من داد و گفت: نرم افزار شرکت که یک نسخه اش روی لبتاپه مدتیه که خرابه! لطفا یه نگاهی بهش بکن چون خیلی نیازش داریم!
نمیتوانستم نسبت به محبت های سیامک بی تفاوت باشم! برای همین بدون گفتن چیزی از سر جایم بلند شدم و سپس به پشت میز کامپیوتر رفتم و لب تاپ را به سمت خودم کشیدم و آن را روشن کردم ، سیامک هم از سر جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت!
...
در تمام مدتی که سیامک در آشپزخانه مشغول بود ، به صفحه نمایش خیره شده بودم و به پیشنهاد او فکر میکردم! سیامک پسر خوبی بود و یک مرد کامل محسوب میشد! اما هنوز خیلی چیزها برای دانستن از او نیاز بود و مهمتر از همه اختلاف سنی حدود پانزده ساله بین ما بود که گاها پروسه فکر کردن به او را مختل می نمود! اما حس میکردم که مامن امنی برای آشفتگی های رومزه من محسوب می شود و از طرفی میترسیدم که با شنیدن پاسخ منفی، رفتارش نسبت به من عوض شود! از طرفی شدیدا به سـ ـکـ ـس نیاز داشتم و تصور میکردم که او فقط بتواند من را در جایگاه یک تـ ـاپ ارضا کند و قطعا با سیامک شدن تمام تمایلات من را در پوزشن متضادش سرکوب میکرد!
با این تصورات دست و پنجه نرم میکردم که سیامک وارد اتاق شد و روی تخت نشست و گفت: مشکل اصلی این نرم افزار اینه که بانک هاش آپدیت نمیشن !
پشت سرم را نگاه کردم ، سیامک با دیدن چهره متعجب من گفت: چیه انگاری خیلی از پیشنهادم تعجب کردی؟ مقصر خودتی که دوست داشتنی هستی! به من مربوطی نیست!
سپس برای چند لحظه حرفی نزد و ادامه داد: یه آرزو بود، سخت نگیر و فراموشش کن!
از سر جایم بلند شدم و سپس از سیامک سی دی نصب نرم افزار را خواستم! او نیز سی دی را به من داد و دوباره روی تختش دراز کشید! هنوز سر جایم ننشسته بودم که برای یک لحظه چشمم به سیامک افتاد که روی تختش خوابیده بود و چشمانش را بسته بود! سی دی را درون سی دی رام گذاشتم و با اجرای ست آپ ، سیستم را که مشغول نصب نرم افزار بود به حال خودش رها کردم و به کنار سیامک رفتم و روی تخت نشستم!
سیامک همچنان چشمانش را بسته بود و با دیدن من چشمانش را باز کرد ، برای یک لحظه احساس کردم که چشمان سیامک پر از اشک هستند، بی اختیار جلو رفتم و دستم را روی صورت سیامک گذاشتم و سپس صورتم را جلو بردم و گونه هایش را بوسیدم! برای یک لحظه بوی خوبی را احساس کردم که حتما مربوط به آفترشیو سیامک بود
سیامک از حرکت من جا خورد ، و سپس دستش را روی بازو من گذاشت و فشار داد! کمی به سمت سیامک خم شدم و او برای یک لحظه تصور کرد که قصد دارم کنارش بخوابم! و من را به سمت خودش کشید ، من هم که از این حرکت او بی میل نبودم کنار سیامک دراز کشیدم!
یکی از دستانش را که دور بازوی من بود، پشت شانه هایم گذاشت و نیمه تنه بالای من را روی خودش کشید ، در همین لحظه سعی کردم تا حد امکان پایین تنه ام را از سیامک دور نگه دارم ، سپس سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت: عزیزم تو مجبور نیستی به من جواب مثبت بدی! من یه پیشنهاد دادم که فکر میکنم با توجه به اختلاف ماها خیلی غیر منطقیه ! و سپس ادامه داد : من برای یه چیزی خیلی ناراحتم و احساس خطر میکنم و اونم اینه که پسری به خوبی تو چرا باید توی اون روم ها حاضر بشه خودش رو بفروشه!
...
حرفی برای گفتن نداشتم، و سکوت را ترجیح دادم! چشمانم را بسته بودم و به صدای سیامک که درست از چند سانتی متری گوشم می آمد دقت میکردم! هنوز همان بوی خوب و ملایم آفترشیو می آمد ، حس خوبی داشتم از اینکه یک نفر این همه در برابر من احساس مسئولیت میکند!
برای همین دستانم را روی سینه سیامک گذاشتم و به آرامی اطراف بدنش بردم و برای اینکه بهتر او را لمس و حس کنم سینه ام را به او فشار دادم! سیامک شروع به ناز کردن من نمود و برای یک لحظه دستش را در موهای من کرد که همان حرکت او ،من را برای یک لحظه داغ کرد!
کم کم متوجه شدم که اگر همین طور پیش برود قطعا تحریک خواهم شد! و برای همین کمی دستانم را بالا آوردم تا سیامک حس کند که می خواهم از او جدا شوم!
در یک فرصت مناسب سرم را از روی سینه سیامک برداشتم! اما به گرمای لذت بخشش عادت کرده بودم و سیامک که متوجه شده بود جدا شدن من علتی دارد با زیرکی پرسید:چیزی شد که بلند شدی؟ زبانم بند آمده بود، آب دهانم را قورت دادم و گفتم : آره! دارم توی یه مود بد میرم!
سیامک خندید و گفت:باشه عیبی نداره پس بیا کنار من بخواب؛ باهات هم کاری ندارم! و سپس دستش را باز کرد و من روی بازوی او خوابیدم! سعی کردم فاصله ام را با سیامک حفظ کنم و او نیز آرام و بی حرکت مشغول صحبت کردن بود! یک لحظه جا به جا شد و من از ترس اینکه پایین تنه ام به او بخورد و متوجه تحریک من بشود ، با حرکت کردن او از سرجایم پریدم! سیامک که از واکنش من به خنده افتاده بود ، به شوخی گفت:عیبی نداره این دفعه باهات کاری ندارم! ولی میترسم تو با من کاری داشته باشی!
یک لحظه کلافه شدم و برای اینکه سیامک خیال بدی نکند ، به او گفتم یه کم دیگه اینجا میخوابم آروم که شدم میرم ! سیامک با تعجب پرسید ناراحت شدی؟ و من پاسخ دادم : نه اصلا !
پشتم را به سیامک کردم! چند لحظه گذشت و هنوز به حالت عادی باز نگشته بودم که دستان سیامک را روی بازوی ام حس کردم! و بعد از چند لحظه گرمای بدن سیامک را حس میکردم که پشت سر من خوابیده است! کمی به عقب رفتم ، سیامک که متوجه رضایت من شده بود بدون اینکه پایین تنه اش به من بخورد ، ّبه آرامی من را در آغوش گرفت و گفت: ببین از خودته ؟
خندیدم و گفتم: خب آره! ولی خب نه!
سیامک گفت: خودت هم میدونی چی میخوایی؟
خندیدم وگفتم : هیچی نمیخوام !
سیامک از روی تخت بلند شد و پشت سر من نشست و گفت: رو به پایین دراز بکش تا بهت بگم!
با تعجب به سیامک نگاه کردم! سیامک که لبخندش محو نمیشد ، با مهربانی گفت: کاریت ندارم نترس! میخوام یه ماساژ چینی بهت بدم تا مودت عوض بشه!
...
ادامه دارد
72 نظرات:
منم اولش فقط به یه کیس مناسب فکر می کردم و به هر کسی رضایت نمی دادم اما وقتی تنهایی خیلی بهم فشار آورد تسلیم شدم
حالا سیامک که ایرادی نداره چون درکت می کنه می دونه ذاتت اینه نه اینکه فاسد باشی
سلام بهبد عزیز من خیلی زیبا مینویسی به خدا محشره .شاید اگه نوشتهات بمونه و100 سال دیگه که بشریت به رشد فکری رسید چاب بشه .یکی از شاهکار های ادبی باشه .متشکرم
آرش.{همان که جواب تلفن وایملشو ندادی ودلشو شکستی}
آرش جان یه بار دیگه برام شماره ات رو میل کن اما نه به جی میل به آی دی که داری
اون قسمت ماساژ چینی ش رو منتظرم بیاد بخونم، به دردم می خوره واسه مشتریام
فروش فيلم و سريال هاي با مضمون همجنسگرايي با ارائه بهترين كيفيت ...سفارش از طريق ايميل زير :
arashram321@yahoo.com
سلام آرشم به خاطر من آپ کن ممنون آرش ایمانی
اصلا متوجه ی این قسمت نمیشم
تصور میکردم که او فقط بتواند من را در جایگاه یک تـ ـاپ ارضا کند و قطعا با سیامک شدن تمام تمایلات من را در پوزشن متضادش سرکوب میکرد!
سلام چون جواب نمیدی بای عادل
سلام چون جواب نمیدی بای عادل
saloom
jaleb minevisi :)
khoobe hanooz ehsas peyda mishe!
ne webloge manam sar bezan cherto perte vali khob vaqeye!
www.qasedak-lover.blogspot.com
گویند کسان بهشت با حور؟ خوش است
من میگویم که با آب انگورخوش است
این نقد بگیر و دست از نسیه بردار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
سلام بهبد عزیز پس آپ کن منتظرم
آرش
سلام بهبد جان
بلاگ زیبای تو را آرشام به من معرفی کرد. لطفاً هر چه زودتر با این آدرس با من تماس بگیرید. (farrokh@irqr.net)
جون من بعدی رو بگو تنبل
خواهش میکنم زودتر آپ کن کن
من الان توی دو راهی گیر کردم
نوشته هات برام یه جور کتاب راهنما هستش
شاید بتونم برا آیندم بهتر تصمیم بگیرم
داغم، داغونم. از قلم خوبت. ناشناس رو انتخاب کردم تا کسی نشناسه من رو. منم هم حس تو هستم. تو مثل من تو اون لحضه و اون دوران کمبود مهبت داشتی. اون حتما نمی تونه شریک مناسبی برات باشه.
فعلا همین ها!
آپ کن دیگه تنبل
من برایت سرود خواهم ساخت .
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند .
واژه ی پرغرور چشمانت
چلچراغ شبان خاموشی .
واژه ی دلپذیر دستانت
آهوان رمیده ی
- غمناک .
و لبت
- کال گیلاس تازه ی مرطوب .
و طلوع پگاه دندانهایت
صدفان گرفته صف در جام ،
و بهار نجیب آغوشت
مأمن قدسی نهیب هراس .
واژه ی پرشکوه اندامت
- .............................. –
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند
من برایت سرود خواهم ساخت .
(ایرج جنتی عطایی)
سلام بهبد عزیز
خیلی قشنگ می نویسی. من همیشه منتظر آپ کردنت هستم.از این که شما رو در جایگاه یه دوست خوب و همدرد احساس می کنم خیلی خوشحال می شم. یه جورایی از این تنهایی در میام. هر چند تو یه دنیای مجازی!!به امید این که تو یه فضای سه بعدی آرام در کنار هم باشیم. دوستدار تو، عماد
فدایت
emadgolpesar@yahoo.com
فروش فيلم و سريال هاي با مضمون همجنسگرايي با ارائه بهترين كيفيت ...سفارش از طريق ايميل زير :
arashram321@yahoo.com
ليست فيلمها:
http://www.uplod.ir/download.php?file=53376
salammmmmmmmmmm
chetori khobi?
najor az loget khosham omaddddde
baba up kon dige mordam bas omadamo up nadidam
az siamak ham kheyli khosham miad
khob azizammmmm on ke mikhad to ham ke mikhay chera aghab mikeshi
movafagh bashi kheyli miam pishettttt ama nazar nadade bodam yani nadidam ke jaii vase nazar hast :D
dar har sorat montazeretam be ghole on nashenas tanballl
esmam ham ye dokhtare khob
nakone jedi jedi maro sare kar gozashti are????????????????
متاسفانه باید بگم بهبد عزیز فوت کرده .خیلی خیلی ناراحتم
chera cherto pert migiiiiiiiii
این یارو که میگه بهبد... حتما با ا.ن نسبتی داره چون اون هم خیلی دروغ میگه.
گاییدی خودت را چند ماهه چیزی ننوشتی
نکنه جدی جدی اتفاقی برای بهبد افتاده باشه!!!!!
evaaaaaaaaaaaaaaa
khoda nakone
ishala ke halesh khobe
behbod jan eshkali nadare ke chnd mahe khabari nist azat
hala bia dige
montazerima
خوشت مياد بیای ببینی 50 نفر نوشتن "بهبد عزیز آپ کن" نه؟!
50 بار مینویسم تا این حست ارضا بشه:
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
بهبد عزیز آپ کن
....
کافیه؟
بهبد به خواب ابدی رفته .دیگه اینجا آپ نمیشه .بهبد خودکشی کرد
khakkkkkkk to sareshhhhhhhhh
khod koshi vase chi pesareye ahmagh???????????
age khodetio dari maro sare kar mizari sakht dar eshtebahi
akhe bache jan khod koshi vase chi???????
hatman dalilesh ham in bode ke natoneste siamako in chiza
khak bar saret
ahmagh
behet adat karde bodimaaaaaaaa
khodaiiiish dostet dashtam
vay na behbod toro khoda dorogh nago
bia up kon delemon posid
in masaje akhe chi bod??????
bia dige
montazeramaaaaaa
lossssssssssssi kheyli
بهبد کجایی پس؟ دلم برات تنگ شده پسر.
سلام مگه نمیبینی که چقدر کامنت گذاشتن که چرا نمیایی؟یعنی میخای ادعا کنی که هیچ وقت کامنت ها رو تو این مدت ندیدی که جواب بدی؟اگه کامنت ها رو میبینی به این یارو عوضی که گفته تو مردی جواب بده به همه بگو که دروغ میگه.
سلام
ببخشید همه رو منتظر گذاشتم.
برای من که وبلاگم باز نمیشد چه برسه به اینکه بتونم آپ کنم.
از همه شما معذرت میخوام.
خیلی نگرانت شدیم زودتر میومدی نمیتونستی تو همین قسمت که خوانندگان وبلاگ میتونن کامنت بزارن یه کامنت بزاری و به همه بگی که صحیح و سالمی چه میدونم یه جوری خبر میدادی.بچه ها دیدین که سالمه گفتم که این یارو دروغ میگه بالاخره روش سیاه شد خیلی زود حقایق روشن میشه.یالا غیبتت زیاد بوده زود بنویس منتظریم ببینیم چی میشه. من میگم برمی گردی پیش سامان و مثل فیلم هندی ها آخرش به خیر و خوشی تموم میشه
سلام.بهبد جان !اگه اینجا رو خوندی می نویسم.دلم برات تنگ شده. خبری ازت نیست.چی شده؟تو هم دچار روزمرگی شدی؟(حسین)
من فكر مي كنم ، اين بهبد عزيز ما ، هموني بشه كه پدر و مادرش مي خوان(يعني يه مرد كامل)؛
ولي بهر حال شايد بهبد از اين وضعيت راضي نيست ولي تسليم شرايط شده در آستانه ي 27 سالگيش.
من خودم از وقتي اين وب رو خوندم ، دارم ديوونه مي شم.
دارم مي تركم از تنهايي تو يه شهر كوچيكي كه جوونهاش حتي نمي تونن خودشون رو بفهمن چه رسد به من و درون من رو.
آي دي من :
sarbezir18@yahoo.com
دوستان همديگه رو تنها نزارين.
بهبد جان لطفا ما رو تنها نزار
ما به نوشته هات عادت كرديم
هر کس از بهبد خبر داره پیام بذاره .ممنون کانون عاشقان بهبد
باید عرض کنم که ناز کردن و ادا دراوردن از طرف اکثر ما برای افرادی که کمی به ما توجه دارن و پیگیرمون هستن یه امر بسیار بدیهی و مشخصه ! به نظر میرسه که این روش اخلاقیه چندان جالب و مناسبی نباشه ! اینکه انتظار داشته باشیم وعادت کردیم که کسی نازمونو بکشه خیلی ناراحت کننده اس ! روی سخنم با نویسنده ی محترم وب و داستانه ..
اشا الله بگم که خدا چی کارت نکنه که مردمممممممممممم بس غصه تو خوردمممممم
اخیششششششششش راحت شدم
بهت عادت کرده بودما یهو این اومد گفت بهبد پرپر شد..
واییییییییییی...نمیدونی کهههههههههه مردممممم
گفتم غلط میکنی چرا دروغ میگی؟
مگه نه بجه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه
ههههههه
خدا رو شکر که خوبی
میگم اگه دلت خواست برو کافی نت اپ کن...خیلی وقتهسر کاریماااااااااا
میدونی که ؟یعنی میدونستی که؟
اره دیگهههههههههه
خوب من برم که خوابم میاد....فردا اومدم اپ نبود باز پس فرداش میامممممم
چه اشکال داره
bashe farda hamj miam
دیگه دارم قاط میزنم، چرا اپ نمی کنی؟
لعنت به من! لعنت به تو! لعنت به همه اين عوضيا كه هر روز ميان واسه عوضى مثل تو كامنت ميذارن
كدوم جهنمى هستى بى ...
behboooooooooooooooooood ba zamin yekit mikonam
bia up kon digeeeeeee
kafi net ghati ke nagerefte
eeeeeeeeeeeeeeee
adamo asabi mikonia
بابا آپ کن
سلام بهبد جان بابا پسر خوب جون هرکی دوست داری آپ کن مردیم از انتظار من هرروز 30 دقیقه میزارم با بدبختی وصل میشم اینترنت میام میبینم آپ نکردی بابا تو یک وبلاگ دیگت بزار اصلا یک وب دیگه درست کن اصلا تو همین نظرات بزار فط بقیه فالش رو بزار باور کن تا حالا اینجوری تو خماری چیزی نمونده بودم با اینکه خیلی گرفتارم 10 بار همه پستارو از اول تا آخر خوندم ما دیگه با فالش عجین شدیم حقه بدونیم آخرش چی میشه وبلاگت برام یک حال وهوای عجیب داره تو نوشته هات غرق میشم بابا بقیه فالش رو هرجا گه میتونی بزاررررررررررررررررر
سلام عزیز بابا یعنی چی نمی تونستم وارد وبلاگ بشم به من بگو من قاط زدم اصلا مخم هنگ کرده بابا بیا یک وب دیگه به اسم فالشش 2 بزن بقیش رو اونجا بزار بابا من خیلی برام مهمه که آخرش به چه نتیجه ای میرسی حداقل یک توضیح بده کی میای کی آپ میکنی اینو که میتونی
بابا ایول همه ناشناسن شده سریال پلیسی خفن بهبدی جون بیا بنویس گرچه اصلا هوادارات رو به ...تم حساب نمیکنی ولی داش این رسمش نیست دوماه آپ نکردن واصلا از خود خبری ندادن به سه زبون شیرین میگم خواهش میکنم _ خواهش ایلرم _pelesبیا آپ کن ایندفعه میزنم لهت میکنما
فقط یه جور خبر بده که سالمی
چشم چشم چشم
نهایتا تا آخر همین هفته آپ میکنم!
این یه قوله
kojay baba?...
ghol dadaiaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa pesar
zooood bash
key akhare hafte mishe khoda midone
ممنون آقا بهبد منتظرم
فقط میگم بهبد عزیز هرچه زودتر بروزش کن
بهبد جون قول دادی تا آخر هفته 2روز مونده ها
سلام بابا کی آخر این هفته میشه بهبد جون زودتر بیا زیادم بنویس تو که اینقدر دیر مینویسی حداقل زیاد بنویس ما نمی تونیم دیگه صبر کنیمااااااااااااااااااااااااااااااااا
بابا میشه ما قسمت 22 به بعد این فالش رو بخونم نمی دونم کی اون روز میرسه خدا میدونه
بهبد منتظر وبیقرار هستم آپ کن
به خدا اگه تا جمعه پست جدید نزاریااااااااااااااااااااااااا بدجور قاطی میکنم
حسین:
خوشحالم که سالمی.چی کار می کنی؟کجاییی؟کم هم آن میشی!
نرفته دلم تنگه!خدا صبرم بده
کجایی پسر؟
آپ کن دیگه
باشه؟
فدای تو
بیا آخر هفته شد هنوز آپ نکردی اگه سرکاریم بگو ما تکلیفمون رو بدونیم خیالمون راحت بشه
سلام بدقول خان پس چی شد آخر هفتم که رسید اما آپ نکردیا باششهههههههههههه
سلام بدقول خان پس چی شد آخر هفتم که رسید اما آپ نکردیا باششهههههههههههه
شايد اين جمعه بيايد شايد....
سلام آقا بهبد امروز الان اخر هفتم داره میگذره با چه زبونی التماست کنیم بیای بنویسی اگه برای ما به عنوان دوست یا حداقل خواننده وبلاگت ارزش قائل نیستی حداقل برای قول خودت ارزش قائل شو
?????????
مرسی مرسی از اینکه اینقدر مارو تحویل گرفتی اینقدر آپ کردی شرمنده شدیم
این رو داشته باشن ما همه سرکاریم دیگه فکر نکنم این وبلاگ به روز بشه.آقا بهبهد دستت درد نکنه ما درسته خواننده وبلاگتیم ولی هیچکدوم به زور ازت قول نگرفتیم که تا آخر هفته وبلاگ رو آپ کن خودت نوشتی این یه قوله،حداقل قول نده.
چندین ماه پیش مطالب وبلاگی به نام پانتومیم با این آدرس را دنبال می کردم
pantomim.wordpress.com
از 4 اکتبر 2008 آپ نشده ولی هنوزم هفته ای یه بار بهش سر می زنم شاید بی معرفت بر گشته باشه
فکر می کنم چندین ماه بعد همین کامنتو واسه یه وبلاگ دیگه میزارم فقط با این تفاوت جزئی
چندین ماه پیش مطالب وبلاگی به نام فالش با این آدرس را دنبال می کردم
falch1.blogspot.com
از 23 نوامبر 2009 آپ نشده ولی هنوزم هفته ای یه بار بهش سر می زنم شاید بی معرفت بر گشته باشه!
من کامنت بالایی رو پس میگیرم :)
سلام برام شمارتو ايميل بزن مي خوامت
yaser60sh@yahoo.com
سلام عزیزم
کجایی آخه؟
دلم یه ذره شده
Post a Comment