من نمیدانم و اصلا هم نمیفهم که اگر من جنده باشم چه ربطی به مادرم دارد
من هنوز نفهمیدم که چرا گناه یکی را پای دیگری می نویسند؟
اصلا بگذارید ببینید آخرش چه می شود و آن وقت من را به باد فحش هایی بگیرید که لایقش هستم!
هر چیزی حدی دارد اما دقیقا آن کسی که حد را نمی داند شمایید
شاید من یک ایرانی باشم ، شاید هم مسلمان باشم ، اما هیچ وقت و به جز یک برهه خاص در این غمکده با رضایتمندی ننوشتم و هیچ گاه همجنسگرایی و هیچ کوفت و زهرماری را تبلیغ نمیکنم
اینجا یک دین است! دین به خودم و به آن روزهای سخت و به همه نامردهایی که ادعای مرد بودن دارند!
ادعا نمیکنم که خودم بی تقصیرم! اما تجربیات آتی من با انسان نماهایی مانند شما بوده است، شمایی که حتی از خودتان فراری هستید
من هنوز نمیفهم این سالی یک بار آپ کردن این وبلاگ در پیت! چه خصومتی با شما دارد؟
من هنوز نفهمیدم که اگر وبلاگ، وبلاگ است چه اجباری برای خواندن نوشته هایم دارید؟
اصولا من نفهم هستم
و هستم
تا تمام شوم
17
هنوز چند متری تا دکه ایی که قرار بود تا از آن مشـ ـروب بخریم، باقی مانده بود، برای همین از سیامک خواستم تا درهمان نزدیکی ها ماشینش را پارک کند ، چونکه احتمال میدادم که اگر فروشنده، او را همراه من ببیند، چیزی به ما نفروشد و دست خالی برگردیم
پس از توقف ماشین، پیاده شدم و با اینکه کمتر از پنجاه متر با دکه فاصله داشتم، اما در همان لحظه اول یک پسر حدودا بیست و پنج ساله که از سر و وضعش کاملا مشخص بود که حسابی لات و شر است توجهم را جلب کرد!
سعی کردم بدون جلب توجه به سمت جلو حرکت کنم، اما از نگاه های سنگین آن پسر اصلا احساس خوبی نداشتم و این حالت مدام با جلوتر رفتن من بیشتر و بیشتر می شد تا جاییکه در نزدیکی های دکه متوجه شدم که او تنها نیست و دوستش نیز مشغول خرید از دکه است، اما همچنان به روی خودم نیاوردم و در حالیکه هنوز نگاه های عجیبش را احساس می کردم ، جلوتر رفتم تا به پیرمرد فروشنده صاحب دکه رسیدم و از او مشـ ـروب خواستم!
پیرمرد صاحب دکه، توانایی کامل حرف زدن را نداشت اما به خوبی می شنید و مجبور بود تا با ایما و اشاره حرف بزند، و با همان حالت به من گفت که تنها دو قوطی موجود دارد! اما به دلیل نامفهوم بودن صحبت های او اصلا متوجه نشدم که این دو قوطی از چه نوعی هستند! واز طرفی به دلیل آنکه جو آنجا را سنگین احساس می کردم از او خواستم تا هر چه هست بیاورد تا زودتر آنجا را ترک کنم
...
در تمام مدتی که فروشنده مشغول آوردن قوطی ها از پشت یخچالش بود من پشت به آن دو پسر بودم اما به صورت نامفهوم صحبت های آنها را که به زبان محلی بود را می شنیدم و حالا دیگر مطمئن شده بودم که سوژه اصلی آنها من هستم! و این وضع تا جایی ادامه داشت که فروشنده یک کیسه تیره محتوی دو قوطی سرد را روی یخچالش گذاشت! کیفم را بیرون آوردم تا پول آنها را بدهم که ناگهان همان پسری که پشت سر من ایستاده بود ، بدون توجه به من جلو آمد و کیسه را برداشت و داخل آن را نگاه کرد و گفت: اینها صاحب داره! با اینکه مطمئن بودم صاحبش او نیست اما سعی کردم مواظب باشم و گفتم: اما صاحبشون منم و دارم میخرم! نفر دوم گفت: یک ساعته اینجاییم! ماله ماست!؟ حرفیه ؟
حوصله دردسر نداشتم و البته با یک حساب سرانگشتی کاملا معلوم بود که اصلا در حد درگیری با آنها نیستم! برای همین سرم را پایین انداختم و هنوز چند قدمی از دکه دور نشده بودم که یکی از آنها گفت: یک پیشنهاد!
برگشتم و گفتم: چی؟ گفت: تو اینها رو بخور! ما هم تو رو میخوریم! و هر دوی آنها به صورت احمقانه ایی خندیدند از توهین مستقبم آن ها ناراحت شدم اما تصمیم گرفتم تا هیچ واکنشی نشان ندهم و فقط از شدت ناراحتی زیر لب گفتم: خفه شو آشغال عوضی! و همین جمله کافی بود تا بهانه ایی به دست آنها بیافتد!
...
ناگهان یکی از آن پسرها به طرفم آمد و پشت بازوی من را گرفت و گفت: حالیت میکنم کی آشغاله! دستم را از زیر پنجه هایش کنار کشیدم، اما قدرت او خیلی بیشتر از من بود به طوریکه حس میکردم پنجه هایش در گوشت بازوی من فرو رفته است! داد زدم: ول کن عوضی!
اما او بدون توجه به من همچنان من را به جلو پرت میکرد! درست در همین موقع صدای آن پسر دیگر بلند شد که میگفت: ولم کن! اگه مردی بذار برگردم! برای یک لحظه بازوی من شل تر شد وهمین فرصت کافی بود تا خودم را از چنگ آن پسر دربیاورم و به پشت سرم نگاه کنم!
سیامک را دیدم که دست یکی از پسرها را که دورتر بود، گرفته بود و پشت سرش پیچانده بود و با دست دیگرش گردنش را گرفته بود و فشار میداد و آن پسر لات نیز فحش میداد! با یک نگاه کاملا معلوم بود که قدرت سیامک به او می چربد زیرا سیامک از لحاظ قد و قواره و هیکل تقریبا دو برابر او بود! کمی به سیامک نزدیک شدم که با عصبانیت گفت: برو توی ماشین!
به طرف دکه برگشتم و کیسه پلاسیتک را برداشتم و پول را روی یخچال دکه گذاشتم و به طرف ماشین برگشتم! سیامک نیز همچنان گردن آن پسر را گرفته بود و به آن پسری که من را قبلا گرفته بود گفت: فکر نکنی گردن کلفتی! سپس در کمال خونسردی آن را رها کرد و به طرف ماشین برگشت
...
پس از اینکه به طرف جاده اصلی راه افتادیم کاملا حس میکردم که سیامک بسیار ناراحت و عصبانی است، برای همین سعی کردم تا سر صحبت را باز کنم و گفتم: یه چند متر جلوتر یه جاده کمربندیه ، که خیلی خلوته! میتونیم بریم اونجا و توی یکی از پارکینگ های بغل جاده با خیالت راحت بخوریم! اما صحبت های من برای سیامک مهم نبود و او همچنان عصبانی و چپ چپ به من نگاه میکرد!اما پس از چند لحظه دقیقا به همان جاده ایی رفت که من گفته بودم ولی به محض رسیدن به ابتدای جاده سرعتش را کم کرد و سپس خیلی جدی و خشک به من گفت : تو کی میخوایی دست از این کارهات بردای ؟
با اینکه به خوبی منظور سیامک را متوجه شده بودم اما سعی کردم خودم را متعجب نشان بدهم پرسیدم : چه کاری ؟ سیامک اجازه نداد تا من حرف بزنم و با قاطعیت گفت : حرف نزن! و سپس به کنار جاده و یکی از پارکینگ های حاشیه رفت و سپس توقف کرد و گفت: من نمیفهمم که چرا این کارها رو میکنی! از یه طرف راه می افتی و توی روم ها و میگی من پولی ام! از یه طرف نه بهت میاد برای پول این کارها رو بکنی نه اینکه پسر هرزه ایی باشی! از یه طرف دیگه با جو این شهر و سر و وضعی که برای خودت ساختی باعث میشی بهت گیر بدن و اصلا هم عینه خیالت نیست!
بدون فکر کردن به سیامک گفتم: بیخیالش برات مهم نباشه! پوستم کلفت شده دیگه! سیامک از پاسخ من عصبانی تر شد و گفت: حیف! وگرنه میزدم تو گوشت تا بفهمی یعنی چی! سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم که سیامک پلاستیک را از من گرفت و درهای قوطی ها را باز کرد و یکی از آنها را به من داد و گفت: بیا فعلا از این آشغال های روسی بخور و به قول خودت بیخیالش!
...
بدبختانه سیامک اصلا به من نگفته بود که در برابر محرکاتی مانند الکل آستانه تحملش پایین است و به همین دلیل بود که پس از خوردن مشروب، به طور کامل هوشیاریش را از دست داد! البته خوشبختانه آن مشروب های لعنتی به مذاق من سازگار نبودند و به دلیل کم خوردن وضع به مراتب بهتری از او داشتم و فقطا کمی احساس گیجی و عدم تعادل میکردم!
به هر حال با آن وضعیت سیامک و من ، باید هر چه زودتر به شهر باز میگشتیم و بنابراین مجبور بودم تا به دلیل عدم تعلدل سیامک تا منزل او رانندگی کنم و این با توجه به وضع نامتعادل نسبی من و عدم آشنایی با ماشین سیامک بسیار با دردسر همراه بود، اما به هر ترتیبی بود به جلوی در منزل سیامک رسیدیم! اما مشکل بزرگتر اینجا بود که سیامک آنچنان گیج بود و در خواب و بیداری سیر میکرد! و هر چه قدر به او میگفتم و اصرار میکردم تا از ماشین پیاده شود تا من به منزل خودمان باز گردم ،هیچ عکس العملی نشان نمیداد!
نهایتا بعد از چند دقیقه توانستم تا به هر زحمتی که بود سیامک را راضی کنم تا از ماشین پیاده شود! اما خودم مجبور شدم تا او را کشان کشان از پله بالا ببرم و این برای اولین بار بود که سیامک را در حالتی نامتعادل لمس میکردم و اثرات همین لحظات بود کم کم من را از گیجی نسبی به هوشیاری می برد
ادامه دارد
...
زودتر به روز خواهم بود !
31 نظرات:
گیجی نسبی؛ هوشیاری نسبی ...
نمیفهمم دلیل لحبازیت چی هست
ببند و خودت راحت کن
بهبد راهت رو ادامه بده
تو حتما دليلي داشتي كه شروع كردي
چيكار به افراد مريض داري؟
to ro khoda zade koni
سلام . خوشحالم كه هنوز مي نويسيد .
ميلاد
آرش گفت.سلام .خشکله مهربون.خوشحالم که بازم نوشتی .ولی درد من بیشتر از شما هست می دونی چرا .چون همین حس شما رو داشتم با این تفاوت که کسی منو دوست نداشت و.....خیلی روزگار به من سخت گذشت.
امیدوارم واقعا زودتر آپ کنی و نری 6 ماه دیگه بیای! :))
در مورد حرفهای اولت هم، خودت رو ناراحت نکن. این دنیای وبلاگی از این آدمهای عوضی زیاد داره. تنها چیزی هم که اینها نیاز دارن همین توجهه! اینجوری فکر می کنند مهمند! بی خیالشون بشو. خودشنو خسته می شن
چند روزی هست که همه داستان نویس شدن.همیشه از خوندن داستان لذت میبرم مخصوصا اینکه زاستکی باشه.پسر عجب زندگی پرماجرایی داشتی!
www.eshaareh1.bloghaa.com
بهبد عزیز
جاودانگی شما و وبلاگتون
آرزوی ماست
همیشه سبز باشی
دوستت داریم و همچنان منتظر
Salam,behbod jon khoshhalam belakhare omadi.delam barat tang shode bod.kholase akharesh nafahmidam chejori dobare mitonam bahat harf bezanam.
همین الان همشو خوندم
منتظر بقیش هستم
پ ن : مردم شر و ور زیاد میگن چون میترسن با واقعیت روبرو بشن. پس حتما ادامه بده :)
سلام
از تو بعیده به این چرندیات اهمیت بدی
این چیزا تو دنیای ما عادیه
داستان رو دوست دارم
سبک نوشتنت رو هم هم
لطفا ادامه بده
بهبد عزیز، امروز برای اولین بار این وبلاگ رو دیدم و ماجرا رو از اول تا حالاشو خوندم...
خیلی عالی و قشنگ بود و احساسات و تلخی های زندگی یک همجنسگرا را در شرایط سخت و سنتی ایران به بهترین وجهی می رسوند...
من که شخصا باهات همذات پنداری می کنم و ندیده دوستت دارم...
مردم می توانند کمی با شعئرتر باشند! نیازی به تغییر ما نیست!
اما این عدم نیاز، مستلزم هزینه است!
شاید ...
سلام
جرا آپ نمی کنی .حتما ما برات مهم نیستیم
سلام خوبی؟؟؟؟من!همیشه!مطالبت!رو!میخونم!و!خیلی!قشنگ!مینویسی!بای!عزیز!
سلام
وبلاگ و مطالب جالبی داری
یه پست جدید نظرسنجی نوشتم اگه دوست داری بیا و نظر بده و اگه از دوستانت میدونی کسی علاقه داره بگو تا بیاد و اونم بگه
جرا دیر به روز میکنی
دیگه بیخودی داری لفتش میدی.
سلام
وبلاگ و مطالب جالبی داری
یه پست جدید نظرسنجی راجع به زندگی مشترک دو پسر تو وبلاگم نوشتم اگه دوست داری بیا و نظر بده و اگه از دوستانت میدونی کسی علاقه داره بگو تا بیاد و تو این نظر سنجی شرکت کنه .
با تشکر و سپاس - رامین
سلام سلام
تازه با وبت اشنا شدم کلی لذت بردم
البته چشم کمی درد کرفت تا تمام داستان ها رو بخونم
به کارت ادامه بده ما همه مثل هم هستم یکی ب مشکل کوچک یکی با مشکل کوچکتر
آرزو کن اگه براورده نشد آرزو بزگتری کن شاید آرزوت کوچک بوده
با ارزوی بزرگی برای شما
اوووووف، اینا همه هوادارای تو هستنااااا
کجایی بهبد جان
نکنه مثل من افسردگی داری
یا آپ کن یا برو دکتر که فلوکستین بهت بده
مردیم از خماری
آپ کن دیگه
hoy behbod ya ap kon ya...dge dge
shookhi ham nadaram!!!
چراآپ نمي كني بهبد جوووووووووووووووونم؟؟؟كوشي؟؟خوبي؟من كه به يادتم هميشه.
man hameye mataleb ro khunda aval bayad tashakor konam ke inharo dar ekhtiare baghie gozashtid chon man kheili az shoma yad gereftam.2vom shayad dar hadi nabasham ke nazar bedam vali man pishnahad mikonam ke kheili be fekre eshg nabashid chon dorughe saay konid doost dashte bashid chon mitunin be haghighat beresid
به به بابی جونم اومدش اینجا بالاخره. مثل همیشه معرکه و استاد نوشتن. دوست دارم پسر خــــــــــوبم
سلام
یه دوست برای سکس یا گی
لطفا دسریع
یه دوست برای سکس
ایمیلم sanazahadi@ymail.com
سلام بهبد من عادل ذهستم چی شد منتظریم رفیق
چطوری پسر عادل
Post a Comment