برای یک لحظه ازشدت عصبانیت داغ شدم و تصمیم گرفتم تا بلافاصله به سیامک پاسخ دندان شکنی بدهم تا در همین ابتدا حد و حدود خودش را بشناسد، اما نمیدانم چه طور شد که درمقابلش کوتاه آمدم و تنها کاری که به عنوان اعتراض در پاسخ به گفته او داشتم این بود که راستای نگاهم را از طرف او تغییر دادم و به سمت خیابان برگرداندم!
سیامک نیز متوجه تغییرحالت من شده بود دستش را روی ران من گذاشت و به آرامی گفت: ببخشید اگه حرف بدی زدم! نمیخواستم ناراحتت کنم
این بارتحمل نکردم و دستش را از روی رانم برداشتم و سپس با جدیت به او گفتم: ببین سیامک، تا حالا توی زندگیم همین جملات و مشابهش رو زیاد شنیدم! پس اگه تصمیم داری منو خر کنی بدون که به این آسونی ها نمیشه!
چشمان سیامک از تعجب گرد شد! من نیز در کمال خونسردی کوله پشتی ام را در بغلم گرفتم و به جلو نگاه میکردم! بعداز کمی سیامک خندید و با حالت مسخره ایی گفت: گفتی به این آسونی ها !؟؟؟ اما بالاخره خرت میکنم!
...
با اینکه سیامک کمتراز یک چهارم سیگارش را کشیده بود، اما شدیدا سرفه میکرد، و آنقدر سرفه های او ادامه پیدا کردند که به زحمت نفس می کشد، برای همین سیگار را از دستش گرفتم و دور انداختم و برای اینکه حالش را گرفته باشم با خنده پرسیدم: تو که توی عمرت بیشتر از گل بو نکردی! پس چرا الکی گفتی ترک کردم!؟
سیامک خندید و گفت: یه دفعه نمیدونم چی شد! اما از دود سیگار نبود و سپس همانطور به دست راست من خیره شد
چند باردستانم را جلویش تکان دادم تا خیره بودن او برهم بخورد و نهایتا خودش آمد و پرسیدم: چی شده! به کجا نگاه میکنی؟ سیامک دستش را لای موهایش کرد و پس از مرتب کردن و حالت دادن آنها گفت: ببخشید! میشه بگی او دستبد و حلقه چیه توی دست راستت؟
یک لحظه انگار دلم را آتش زدند، سرم را پایین انداختم و تصمیم گرفتم تا جوابی ندهم، اما ناگهان سیامک، انگشتش را زیر چانه ام گذاشت و آن را بالا آورد و گفت: ببخشید انگاری دوباره ناراحتت کردم؟
بلافاصله گفتم: اینها نشونه هایی از کسیه که عاشقش بودم! برای همین همیشه از حمل کردنشون احساس آرامش میکنم
بعد از آن سیامک چیزی نگفت و فقط آه بلندی کشید و ماشینش را روشن کرد
...
بعد از حدود ده دقیقه همانطوری که در ماشین سیامک نشسته بودیم و من چانه ام را روی دستم تکیه داده بودم و به تک تک کسانی که از جلوی ماشین درترافیک رد میشدند نگاه میکردم، از سیامک پرسیدم: تو واقعا گــ ـی هستی ؟ تا حالا اصلا عاشق شدی؟
سیامک با تردید خاصی به من نگاه کرد، به طوریکه هیچ وقت آن را فراموش نخواهم کرد و بعد از یک آه بلند گفت: ازبچگی میدونستم با دیگران فرق دارم! به شدت رفیق باز بودم، طوریکه مادرم همیشه میگفت: اگه گشنه و تشنه نشی هیچ وقت برنمیگردی خونه! هرجوری بود تا پایان دوران راهنمایی خودم را راضی کردم ؛ تا سال آخر عاشق پسری به نام محسن شدم که کاملا لات و قلدربود! من هم کم کم اخلاقم عوض شد و برای اینکه همراهش باشم و با هم دوست باشیم ؛ تبدیل به یک لات گردن کلفت شدم که توی خیلی از کارهای محسن شریک بود!خوشبختانه قد و قواره و هیکل بدی هم نداشتم و همین باعث شد هیچ وقت محسن به من شک نکنه که چه جوری دوستش دارم و برای همین همیشه به من داداش سیامک میگفت، و از عشق من نسبت به خودش گاهی تعجب میکرد ولی هیچ وقت اجازه ندادم تا بفهمه!
کلا شب و روزمون یکی بود، با همدیگه هر خلافی میکردیم، همه میگفتن من و اون دوقلوها هستیم، زندگی خوشی داشتیم تا اینکه یک روز دم عید قرار شد تا برای خرید لباس و دیدن دوستامون دسته جمعی بریم تهران!
مادرم مخالف رفتن من بود چون پدرم به ماموریت بود و قطعا با رفتن من، خواهرم و مادرم تنها می ماندند! برای همین نرفتم و قرار شد تا محسن به جای من هم خرید کنه!
خداحافظی کردیم و صورت همدیگه رو بوسیدیم، تلخ ترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت آخرین باری که لمس کردم و بوسیدمش رو فراموش نکنم ! حتی اونقدر هیجان زده شده بودم که برای رد گم کردن گفتم: داداش رسیدی تهران، نکنه داداشت رو از یاد ببری! و محسن گفت: مگه میشه بهترین رفیقم رو از یاد ببرم؟
تقدیر این بود که اون بوسه و دیدار آخرین لحظه مشترک بین من و اون باشه، چون بعد از اون دیگه محسن برنگشت
...
چشمان سیامک پر از اشک شده بود! دستمال کاغذی درآوردم و یکی به او و یکی را برای خودم برداشتم و به زحمت به او گفتم: اگه ناراحتت میکنه نگو! سیامک ادامه داد و گفت : نه بذار بگم چون تو از معدود نفراتی هستی که پرسیدی و باید بدونی!
وقتی که محسن به تهران میرسه یک راست میره تا برای من خرید کنه! بعداز چند روز بین بچه هایی که همراهش هستند اختلاف می افته و محسن برای اعتراض به اونها ازشون اونها جدا میشه و با یک ماشین شخصی برمیگرده و توی راه تصادف میکنه و فوت میشه
دیگر تحمل نکردم و بغضم ترکید! سیامک هم حالا به راحتی گریه میکرد و ادامه داد: بعد از اون دیگه امیدم رو از دست دادم و روز هفتم مراسمش آتقدر گیج و منگ بودم که وقتی که میخواستم برم سر قبرش، منم با موتور تصادف کردم و پام از چند جا شکست و مجبور شدم تا عمل کنم و پلاتین بذارم
بعد از محسن دست از لات بازی برداشتم، یک سال نتونستم از درس عقب افتادم و نشستم ته خونه و با یادش زندگی کردم! بعد از اینکه دیپلم رو گرفتم چون یک سال عقب افتاده بودم باید میرفتم خدمت سربازی و همین کار رو کردم و بعد از تموم شدن خدمت نشستم و حسابی درس خوندم ومکانیک قبول شدم! بعد از دانشگاه تهران موندم و توی یه شرکت خصوصی کار کردم و به تدریج وضعم خوب شد
توی اون دورانی که با محسن بودم خیلی خلاف ها کردیم و گاهی شیرینی کشیدن یک سیگار یا خوردن یک لیوان مشروب به من حس اون زمان ها رو میده
...
ناگهان سیامک در یکی از کوچه های مجاور خیابان اصلی وارد شد و سپس در کناری ایستاد! من نیز روی صندلی آرام و بی حرکت لم داده بودم و به حرف های سیامک فکر میکردم و پس از توقف چشمانم را بستم و مشغول فکر کردن به خودم شدم که داستان زندگی سیامک تا چه حد مشترکاتی با من دارد و خدا را شکر کردم که اگر سام از من جدا شده ، حداقل صحیح و سلامت است در این افکاربودم که سیامک کمربندش را باز کرد و آهی کشید و گفت: دیگه نمیتونم رانندگی کنم! بیا بشین جای من! بلافاصله مخالفت کردم و سیامک که کاملا کلافه و بی حوصله بود سرش را محکم به پشتی صندلی کوبید و گفت: چه قدر هوس مستی کردم!
چشمانم را باز کردم و گفتم : واقعا ؟
سیامک دوباره آهی کشید و گفت: آخرین باری که خوردم با محسن بود! بهش گفتم میخوام امتحان کنم ولی میترسم جلوی غریبه بخورم، مسخره ام کنن! اونم رفت و عرق سگی خرید سنی نداشتیم و خوردیم ! چه حالی داد تا صبح هیچی نفهمیدم و وقتی که صبح بیدار شدم ، دیدم که محسن روی من پتو انداخته و خودش هم چند متر اون طرف تر خوابیده! با اینکه بعد از بیدار شدن کلی سر درد داشتم، اما احساس آرامش عجیبی میکردم که کنار او خواب بودم!
دلم برای یک مستی و اون لحظات تنگ شده!
نمیدانم چه طور شد که به سیامک پیشنهاد دادم که اگر مایل است برای خرید مشروب به حاشیه شهر برویم و او نیز ابتدا تردید داشت وهنگامی که اصرار من را دید استقبال کرد و با همدیگر راهی خارج شهر برای خرید مشروب شدیم!
ادامه دارد
...
آکورد اول
سیامک نیز متوجه تغییرحالت من شده بود دستش را روی ران من گذاشت و به آرامی گفت: ببخشید اگه حرف بدی زدم! نمیخواستم ناراحتت کنم
این بارتحمل نکردم و دستش را از روی رانم برداشتم و سپس با جدیت به او گفتم: ببین سیامک، تا حالا توی زندگیم همین جملات و مشابهش رو زیاد شنیدم! پس اگه تصمیم داری منو خر کنی بدون که به این آسونی ها نمیشه!
چشمان سیامک از تعجب گرد شد! من نیز در کمال خونسردی کوله پشتی ام را در بغلم گرفتم و به جلو نگاه میکردم! بعداز کمی سیامک خندید و با حالت مسخره ایی گفت: گفتی به این آسونی ها !؟؟؟ اما بالاخره خرت میکنم!
...
با اینکه سیامک کمتراز یک چهارم سیگارش را کشیده بود، اما شدیدا سرفه میکرد، و آنقدر سرفه های او ادامه پیدا کردند که به زحمت نفس می کشد، برای همین سیگار را از دستش گرفتم و دور انداختم و برای اینکه حالش را گرفته باشم با خنده پرسیدم: تو که توی عمرت بیشتر از گل بو نکردی! پس چرا الکی گفتی ترک کردم!؟
سیامک خندید و گفت: یه دفعه نمیدونم چی شد! اما از دود سیگار نبود و سپس همانطور به دست راست من خیره شد
چند باردستانم را جلویش تکان دادم تا خیره بودن او برهم بخورد و نهایتا خودش آمد و پرسیدم: چی شده! به کجا نگاه میکنی؟ سیامک دستش را لای موهایش کرد و پس از مرتب کردن و حالت دادن آنها گفت: ببخشید! میشه بگی او دستبد و حلقه چیه توی دست راستت؟
یک لحظه انگار دلم را آتش زدند، سرم را پایین انداختم و تصمیم گرفتم تا جوابی ندهم، اما ناگهان سیامک، انگشتش را زیر چانه ام گذاشت و آن را بالا آورد و گفت: ببخشید انگاری دوباره ناراحتت کردم؟
بلافاصله گفتم: اینها نشونه هایی از کسیه که عاشقش بودم! برای همین همیشه از حمل کردنشون احساس آرامش میکنم
بعد از آن سیامک چیزی نگفت و فقط آه بلندی کشید و ماشینش را روشن کرد
...
بعد از حدود ده دقیقه همانطوری که در ماشین سیامک نشسته بودیم و من چانه ام را روی دستم تکیه داده بودم و به تک تک کسانی که از جلوی ماشین درترافیک رد میشدند نگاه میکردم، از سیامک پرسیدم: تو واقعا گــ ـی هستی ؟ تا حالا اصلا عاشق شدی؟
سیامک با تردید خاصی به من نگاه کرد، به طوریکه هیچ وقت آن را فراموش نخواهم کرد و بعد از یک آه بلند گفت: ازبچگی میدونستم با دیگران فرق دارم! به شدت رفیق باز بودم، طوریکه مادرم همیشه میگفت: اگه گشنه و تشنه نشی هیچ وقت برنمیگردی خونه! هرجوری بود تا پایان دوران راهنمایی خودم را راضی کردم ؛ تا سال آخر عاشق پسری به نام محسن شدم که کاملا لات و قلدربود! من هم کم کم اخلاقم عوض شد و برای اینکه همراهش باشم و با هم دوست باشیم ؛ تبدیل به یک لات گردن کلفت شدم که توی خیلی از کارهای محسن شریک بود!خوشبختانه قد و قواره و هیکل بدی هم نداشتم و همین باعث شد هیچ وقت محسن به من شک نکنه که چه جوری دوستش دارم و برای همین همیشه به من داداش سیامک میگفت، و از عشق من نسبت به خودش گاهی تعجب میکرد ولی هیچ وقت اجازه ندادم تا بفهمه!
کلا شب و روزمون یکی بود، با همدیگه هر خلافی میکردیم، همه میگفتن من و اون دوقلوها هستیم، زندگی خوشی داشتیم تا اینکه یک روز دم عید قرار شد تا برای خرید لباس و دیدن دوستامون دسته جمعی بریم تهران!
مادرم مخالف رفتن من بود چون پدرم به ماموریت بود و قطعا با رفتن من، خواهرم و مادرم تنها می ماندند! برای همین نرفتم و قرار شد تا محسن به جای من هم خرید کنه!
خداحافظی کردیم و صورت همدیگه رو بوسیدیم، تلخ ترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت آخرین باری که لمس کردم و بوسیدمش رو فراموش نکنم ! حتی اونقدر هیجان زده شده بودم که برای رد گم کردن گفتم: داداش رسیدی تهران، نکنه داداشت رو از یاد ببری! و محسن گفت: مگه میشه بهترین رفیقم رو از یاد ببرم؟
تقدیر این بود که اون بوسه و دیدار آخرین لحظه مشترک بین من و اون باشه، چون بعد از اون دیگه محسن برنگشت
...
چشمان سیامک پر از اشک شده بود! دستمال کاغذی درآوردم و یکی به او و یکی را برای خودم برداشتم و به زحمت به او گفتم: اگه ناراحتت میکنه نگو! سیامک ادامه داد و گفت : نه بذار بگم چون تو از معدود نفراتی هستی که پرسیدی و باید بدونی!
وقتی که محسن به تهران میرسه یک راست میره تا برای من خرید کنه! بعداز چند روز بین بچه هایی که همراهش هستند اختلاف می افته و محسن برای اعتراض به اونها ازشون اونها جدا میشه و با یک ماشین شخصی برمیگرده و توی راه تصادف میکنه و فوت میشه
دیگر تحمل نکردم و بغضم ترکید! سیامک هم حالا به راحتی گریه میکرد و ادامه داد: بعد از اون دیگه امیدم رو از دست دادم و روز هفتم مراسمش آتقدر گیج و منگ بودم که وقتی که میخواستم برم سر قبرش، منم با موتور تصادف کردم و پام از چند جا شکست و مجبور شدم تا عمل کنم و پلاتین بذارم
بعد از محسن دست از لات بازی برداشتم، یک سال نتونستم از درس عقب افتادم و نشستم ته خونه و با یادش زندگی کردم! بعد از اینکه دیپلم رو گرفتم چون یک سال عقب افتاده بودم باید میرفتم خدمت سربازی و همین کار رو کردم و بعد از تموم شدن خدمت نشستم و حسابی درس خوندم ومکانیک قبول شدم! بعد از دانشگاه تهران موندم و توی یه شرکت خصوصی کار کردم و به تدریج وضعم خوب شد
توی اون دورانی که با محسن بودم خیلی خلاف ها کردیم و گاهی شیرینی کشیدن یک سیگار یا خوردن یک لیوان مشروب به من حس اون زمان ها رو میده
...
ناگهان سیامک در یکی از کوچه های مجاور خیابان اصلی وارد شد و سپس در کناری ایستاد! من نیز روی صندلی آرام و بی حرکت لم داده بودم و به حرف های سیامک فکر میکردم و پس از توقف چشمانم را بستم و مشغول فکر کردن به خودم شدم که داستان زندگی سیامک تا چه حد مشترکاتی با من دارد و خدا را شکر کردم که اگر سام از من جدا شده ، حداقل صحیح و سلامت است در این افکاربودم که سیامک کمربندش را باز کرد و آهی کشید و گفت: دیگه نمیتونم رانندگی کنم! بیا بشین جای من! بلافاصله مخالفت کردم و سیامک که کاملا کلافه و بی حوصله بود سرش را محکم به پشتی صندلی کوبید و گفت: چه قدر هوس مستی کردم!
چشمانم را باز کردم و گفتم : واقعا ؟
سیامک دوباره آهی کشید و گفت: آخرین باری که خوردم با محسن بود! بهش گفتم میخوام امتحان کنم ولی میترسم جلوی غریبه بخورم، مسخره ام کنن! اونم رفت و عرق سگی خرید سنی نداشتیم و خوردیم ! چه حالی داد تا صبح هیچی نفهمیدم و وقتی که صبح بیدار شدم ، دیدم که محسن روی من پتو انداخته و خودش هم چند متر اون طرف تر خوابیده! با اینکه بعد از بیدار شدن کلی سر درد داشتم، اما احساس آرامش عجیبی میکردم که کنار او خواب بودم!
دلم برای یک مستی و اون لحظات تنگ شده!
نمیدانم چه طور شد که به سیامک پیشنهاد دادم که اگر مایل است برای خرید مشروب به حاشیه شهر برویم و او نیز ابتدا تردید داشت وهنگامی که اصرار من را دید استقبال کرد و با همدیگر راهی خارج شهر برای خرید مشروب شدیم!
ادامه دارد
...
آکورد اول
تردید ، تردید ، تردید!
تردید ؟
تردید ؟
بعداز رسیدن به اینجا به تجربیات دیگران اهمیت میدهم
اما هنوز تردید دارم
آزموده را آزمون ، همیشه خطاست ؟
آزموده را آزمون ، همیشه خطاست ؟
انگار گاهی آدم باید خودش تجربه کند
حرف و سخن دیگران تاثیری ندارد
و گاه بهای این تجربه زیاد است
آکورد دوم
ان منهای یکی از ان تا !
آکورد دوم
ان منهای یکی از ان تا !
...
همیشه این شـ ـهوت لعنتی دردسر ساز بوده است
25 نظرات:
خدا آخرش رو خیر کنه
مرسی که زود آپ میکنی
%100 be in ham dadi
مرسي
بهبد عزيزم
اين چند روز عيد با زود آپ ديت كردنت
به ما خوب عيدي دادي
منتظز و همراهت هستيم
سلام عزیز من ممنون که زود
آپ می کنی دوست دارم .آرش
ممکنه آقا بهبد کمک کنید من آرشیو فالش را داشته باشم ؟
میتونم بدونم این وبلاگ تا کی ادامه داره؟
سلام بهبد عزیز من آرمین هستم بی اف بهنام مطالبتو خیلی عالی نوشتی امیدوارم موفق باشی و به فرد مورد نظرت برسی.
مرتیکه مزخرف
بسه دیگه
آخی چقدر ناراحت شدم از اینکه اون اتفاق واسه سیامک افتاده.منم گاهی آزموده های دیگران رو که کاملا بدیهی هست شخصا تجربه کردم و برای بعضی از اونها هم بهای زیادی دادم.آی گفتی این روزها منم دارم منفجر میشم میدونی که چی میگم؟
جرا اپ نمیکنی؟
بهبد جان سلام امیدوارم که خوب باشی. من مهیار هستم یک همجنسگرا. وبلاگی در این زمینه ندارم ولی گهگاهی به وبلاگ شما سر میزنم خیلی عالیه. خیلی دوست دارم با هات دوست شم. ادرس ایمیل من
mahyar374@gmail.com
اپ کن منتظرم .عزیز من
Ap kon dg
چرا آپ نمی کنی کشتی ما رو با این آپ کردنت.
shomaha khili sade hastin behbod alan dar shomal lorestan ba dost hash dare khosh migzarone va...
خانه فیلتر شد.
ما اینجا هستیم، در آدرس جدید.
http://khanehonar1.blogspot.com/
موفق باشید
خانه هنر
سلام
ممنون بابت مطالب زیبا.
همچنان منتظر ادامۀ جریان هستیم.
بابا تو کجایی
سلام گذاشتیمون تو خماری کجایی .آرش
سلام داداش
من همیشه با خواندن خاطرات دیگران حال می کنم.
با خاطرات تو یکی که خیلی حال کردم
ادامه بده ترشی نخوری به یه جایی میرسی
لطفا زود به زودم اپ کن
میخوام ببینم قضیه با این اقا سیامک شما به کجا می کشه
خیلی باحالی
دمت گرم
تا بعد
کجایی پسر.
سلام بهبد عزیزم خوبی؟کجایی؟امیدوارم هر جا هستی حالت خوب باشه راستی من آرمین دوست بهنام هستم ایدیمو میزارم دوست داشتی با هام تماس بگیر.
tehran_boys69@yahoo.com
سلام .
خوبي ؟
چرا اپ نميكني؟ نگرانتم .
قربانت - مجتبي(Kachal_t)
سلام کجایی ونگرانم فقط 2تا کلمه بنویس بدونم هستی.
قبلا در یک وبلاگی کلی داستان از شروع رابطه ی خود با سام نوشته بودی من 2 یا 3 تای اول انرا خواندم بقیه را نخواندم تا انجایی که از هم لب گرفتید و ..... و بعد هم وبلاگ مورد نظر یادم رفت میخواستم دقیقا بقیه داستانها را بخوانم تا ببینم ان رابطه عاشقانه چه شد که به جدایی کشید میخواستم بدانم ارشیو ان نوشته های قدیمی را چگونه میتوانم پیدا کنم
اگر ادرس اینترنتی برای ان نوشته های قدیمی است به من بگو در غیر این صورت اگر فایل هایش را داری برای من ایمیل کن اگر خودت نمیتوانی هرکس میتواند برای من ایمیل کند
verner_cillas@yahoo.com
سلام داداش
پس کجایی
بابا ما رو گذاشتی تو خماری و رفتی
خوشگله بجنب زوداپ کن دیگه
خسته شدیم از انتظار
Post a Comment